|کلیسای 24 ساعته
|کلیسای خانگی ایرانیان
|سازمان صدا و سیمای محبت
|مرکز پژوهشهای مسیحی
بنیاد راستی ... آموزه های اساسی کتاب مقدس
نوشته : فلوید سی . وودورت
دیوید دانکن
ترجمه : بهرام
با مطالعه درباره ی خالق خویش٬ درک خواهیم نمود که خداوند به دلیل محبتش ٬ خو را به ما آشکار کرده است. این خود آشکار سازی در پسرش عیسی مسیح به اوج می رسد(عبرانیان ۱ : ۲ )
ماهیت خدا :
1) خدا یک شخصیت است
2) خدا روح است
3) خدا واحد است
4) خدا ازلی و ابدی است
5) خدا تغییر ناپذیر است
صفات ذاتی خدا :
1) قدرت مطلق
2) حضور مطلق
3) علم مطلق
4) حکمت مطلق
ماهیت خدا ---- 1) خدا یک شخصیت است :
از نظر شما چه قسمتی جزء اصلی و ضروری هر شخصی می باشد؟ بازوها؟ صدا؟ چشمها؟ اگر فردی تمام این اجزاء را از دست بدهد باز هم دارای هویت می باشد.بنابراین همه می دانیم که هویت هر شخص چیزی بیشتر از بدن جسمانی او است . این شخصیت ، توانایی فکر کردن ، احساس کردن و تصمیم گیری را دارد. اگر چه خداوند بدن جسمانی ندارد. اما مثل یک شخص قادر است ، فکر کند، احساس نمایدو تصمیم بگیرد. کتاب مقدس نشان می دهد که خدا با دیگران ارتباط برقرار می سازد.سر خداوند با ترسندگان اوست و عهد او تا ایشان را تعلیم دهد(مزمور 25 : 14 ) و تحت تأثیر پاسخ آنها قرار می گیرد.غره ها و عید های شما را جان من نفرت داردآنها برای من بار سنگین است که از تحمل نمودنش خسته شده ام.( اشعیا 1 : 14 ) . او فکر می کند. زیرا خداوند میگوید که افکار من افکار شما نیست.و طریقهای شما طریقهای من نی ( اشعیا 55 : 8) و تصمیم می گیرد.و خداوند خدا گفت :خوب نیست که آدم تنها باشد پس برایش معاونی موافق وی بسازم( پیدایش 2 : 18 ) . تمامی اینها جزو خصوصیات یک شخصیت می باشند، بنابراین خدا یک شخصیت است . میتوانیم از طریق بررسی شخصیت انسان،حقایقی را دربارۀ ماهیت خدا درک کنیم، چرا که انسان به صورت خدا آفریده شده است . البته این روش، محدودیتهای خود را ، دارا می باشد. ما نباید شخصیت انسان را کاملا شبیه و در حد ، ماهیت خدا در نظر گیریم. چرا که طرح اصلی شخصیت در خداوند وجود دارد و نه در انسان. شخصیت انسان نمونه ای ، از آن طرح و الگوی اصلی می باشد و با ماهیت خدا یکسان نیست ولی شباهتهایی وجود دارد. پس آنچه که در انسان بطور ناقص دیده می شود، به صورت کامل در خداوند وجود دارد. اگر دوستی داشته باشید که هیچگاه اجازه ندهد از احساسات و تفکرات او با خبر گردید و هیچ علاقه ای به شما نشان ندهد، شما میتوانید بگویید که او از هویت شخصی( شخصیت) برخوردار نمیباشد، یعنی اینکه فرد مورد نظر خصوصیات یک شخصیت را نشان نمیدهد. اما خدا اینگونه نیست . او به شما علاقمند و نسبت به انسانها احساس دارد و با آنها ارتباط برقرار نموده و به فکر آنها می باشد.

بسیاری از مردم معتقد هستند آن وجود برتری که جهان را خلق کرده، دیگر با انسانها کاری نداشته و آنان را به حال خود رها کرده است . آنها اعتقاد دارند ارواح بیشتر از خدا، با انسانها در ارتباط می باشند. مطمئناً این تصور اشتباهی دربارۀ ارتباط خدا با انسانها است. چرا که او شخصاً با ما ارتباط برقرار می نماید.
ادامه دارد...
آذین دراین مدت کلی بدهی و قرض بالا آورده بود. اعتیاد- بیماری و ... حتی حالا طوری شده بود که دیگه دوستاش اجازه نمیدادن اون به خونه اشون بره و استراحت کنه

یه شب که با همون آدمای به اصطلاح رفیق رفته بود برای چرخیدن توی خیابونای شلوغ شهر ٬ آذین با خواهش خواسته بود که رانندگی کنه با اینکه حال چندان خوبی نداشت. زمانی نگذشت که با صدای فریاد متوجه ماشین های دیگه شد با سرعت خیلی بالایی که داشت تصادف خطرناکی کرد. جون چند نفر رو به خطر انداخته ٬ به ماشین خسارت زیادی رسیده
...مادرش با خبر شد که آذین تصادف کرده و در بیمارستانه .. دیگه نتونست طاقت بیاره و بدون معطلی آماده شد و به دیدن دُر دونه ی خودش رفت. آذین توی کما بود و چند نفر دیگه هم بخاطر کارهای اون توی بیمارستان بستری شدن چو ن صدمه زیادی دیده بودن
.حالا دیگه مادر با تمام قوت و قدرتش آمده بود تا پسرشو نجات بده و به خونه برگردونه اما هزینه زیادی رو باید متحمل میشد
.چون چندتا ماشین از جمله ماشین دوست آذین خسارت فوق العاده زیادی دیده بود ن باید هر چی پس انداز و ملک داشت آماده میکرد تا زیر قیمت اصلی بفروشه .. این کار رو کرد سعی کرد تا جایی که میتونه خسارت دیگران رو بده و هزینه بستری شدن دوستای آذین روهم پرداخت کنه تا اونا هم درمان بشن ... تمام مدتی که دُر دانه ی مادر داشت روی تخت بیمارستان زیر دستگاهای پزشکی با مرگ و زندگی دست و پنجه نرم میکرد و ناامید از برگشتن بود ، مادرش دنبال پرداخت بدهی و قرض و خسارت آذین بود. خلاصه بعداز تمام این کارها که مادرآذین احساس کرد که دیگه تنها پرسش زیر بار قرض کسی نیست و آزاد شده با خیال راحت نشست کنار تخت اون و شروع کرد برای پاره تنش نجوا کردن اینقدر حرف زد و حرف زد و اشک ریخت تا بعداز چند روز آذین بهوش اومد . عشق مادر به فرزند دوباره کار خودشو کرد . وقتی که از بیمارستان مرخص شد به خونه ای پا گذاشت که تمام خوشبختیش و آرامش و شادیش در اون خلاصه میشد زمان زیادی طول کشید تا به زندگی عادی برگشت هزینه و بهای زیادی برای برگشتن و خوشبتی دوباره ی اون داده شد .. حالا آذین در زندگی بود که شاید مثل قبل پولدار یا سرشناس نبود اما یاد گرفت که مثل مادرش قوی باشه و دیدش نسبت به زندگی تغییر کنه حالا سالهاست که از اون ماجرا میگذره آذین پسر تنومند و جوانی شده نوع تصمیم گیرش فرق کرده اون جلوی باد دیگه دیوار نساخت بلکه آسیاب ساخت .آذین نه تنها تونست مرد خونه ی مادرش بشه بلکه حالا تشکیل زندگی جدید داده و با همسرش در شادی داره زندگی میکنه ...فکر میکنم تمام اونایی که مادر هستن و پاره ی تنی دارن تمام این درد و میتونن برای لحظه ایی احساس کنن و ببینن که اون مادر برای بزرگ کردن و برگردوند فرزندش چه بهایی داد.
یادمه چند وقت پیش که داشتم با آذین صحبت میکردم میگفت زندگی سخته اما وقتی به پشت سرم و آینده ام نگاه میکنم میبینم چقدر میتونم با قوت از پس مشکلات بر بیام.. میگفت مادرم تمام گذشته ی من و بدیهایی که در حقش کردم بخشید میگفت من باعث شدم مادرم بیمار بشه ... سختی بکشه .. به خاطر گریه ها و شب بیداری ها سوی چشماش کم بشه... باعث شدم که تمام پس اندازشو از دست بده و و غرورشو شکستم حرمت مادری نه تنها به جا نیاوردم بلکه زیر پا له کردم . اما اون از تمام این بی حرمتی و ناسپاسی من با مهربونی گذشت و به من فرصت زندگی داد و با تربیتی که برای من داشت و نصایحی که الان داره به من امید میده که آینده ی روشنی جلوی روی من هست . اون با افتخار میگفت اگه مامانم نبود و دنبال من نمی اومد شاید همونطوری توی اعتیاد و بیماری و کثافت و قرض و بدهی میمردم اما میدونم حالا باید برای مادر باعث افتخار و سربلندی بشم اگه زمان مرگم هم رسید میدونم در سلامتی و افتخار مردم.

هر ساعت برای مادر بیچاره یک روز میگذشت. خواهرهای آذین به دنبالش رفتند اما اون برنگشت، اونا آشفتگی و رنجیدگی مادرشون رو میدیدن اما فقط میتونستن اونو دلداری بدن .
گاهی برای مادرشون خبر می آوردن که دلبندش آواره ی خیابونا شده.. توی کوچه و پارک میخوابه ، طفلی مادر هم میگفت خب بگید برگرده... آخه ناسلامتی من مادرشم خودم بیرونش کردم حالا نمیتونم خودم هم دنبالش بیام یا زیر حرفم بزنم اون موقعه آذین فکر میکنه که دیگه میتونه همیشه هر کاری دلش خواست انجام بده بعد با یه معذرت خواهی برگرده و همه چی رو نادیده بگیره.. شما از طرف خودتون بخواهید که برگرده ..
باز یه روز دیگه خبر می آوردند که پاره ی تنت داره معتاد میشه ، مواد مخدر مصرف میکنه. باز مادر ملتمسانه از دوستاش میخواست که آذین رو به خونه برگردونن...
یه روز دیگه خبر می آوردند دُردونه ات که همیشه همه چی براش فراهم بود لای پر قو بزرگش کردی بیمار ه داره ازگرسنگی و درد روحی و جسمی رنج میبره .. پولی نداره که برای خودش غذا بخره یا خودشو مداوا کنه و از گاهی هم از غذا های مسموم و فاسد میخوره ... باز دل مادر آتیش میگرفت .. به قول خودش انگار که توی سینه اش جیگرشو تیغ میکشیدن ، ناله ای میکرد و میگفت این پول رو براش ببرید و مراقبش باشید. و با پسرم صحبت کنید که به خونه برگرده بهش بگید شما که دوستای خوبش هستید پیش من وساطت میکنید تا من آذین رو ببخشم ...از قول من بگید که میدونم شرمسار و خجالت زده است ولی من میبخشمش...
اما آذین نه روی برگشت داشت و نه اینکه میخواست این به اصطلاح آزادی رو از دست بده در واقع فکر میکرد که دیگه الان کسی رو نداره که بهش بگه چکار کن چکار نکن... ؛ دوری از خونه اونو رنجور و بیمار و خسته کرده بود.. روحش وجسمش بیمار شده بود.
مادر دلشکسته هر بار که غذایی درست میکرد برای پاره ی تنش (آذین) از طریق دوستاش میفرستاد. آذین ابراز تاسف و احساس درموندگی میکرد اما از خودخواهی و غرور دست بر نمیداشت . آغشته ی گناه و اشتباه شده بود. یه روز ...
ادامه دارد...









در یکی از شبهای بهار٬ ازخونۀ اربابی، صدای هلهله و شادی به پا بود .! هر کسی در حال انجام دادن کاری، تعدادی میوها روکه توی حوض بود آبکشی میکردند، تعدادی هم به دیگ های غذا سر میزند، یکی هم ریسه کشی و چراغونی میکرد ..












به قول خان(پدربزرگ) : چراغ خونه با بدنیا اومدن این پسر کوچولوی مامانی روشن شده بود. همه برای دیدن این مومشکی تپلی با لبایی به شیرین شهد یاس اشتیاق داشتند. آخی نازی؛ کوچولو میخندید و پدرش از شوق به آسمونها پرواز میکرد. البته این کوچولو دوتا خواهر دیگه غیر از خودش داشت. اما ارباب میخواست که پسری داشته باشه تا عصای دستش بشه.
روزها میگذشت و آذین با هر باری که بهارمی اومد تا شکوفه های زیبای خودشو تقدیم قلب پاک و معصومش کنه یک سال بزرگتر میشد. برای آذینِ شیرین زبون همهچی فراهم بود. به زبون خودمون توی ناز و نعمت و لای پر قو بزرگ شد.
همون دوران کودکی پدر از خونواده گرم و صمیمی خودش جدا شد ، مادر آذین، هم پدر بود هم مادر. هم ارباب هم رعیت ، مرد بیرون و زن خونه ، بخاطر همین آذین و خواهرهاش هیچوقت جای خالی پدر رو نه تنها احساس نکردن بلکه همیشه سرشار از عشق و محبت و لطف مادرشون بودن. آذین دُر دونه بود.
باغچه ایی داشتن پر از گل که آذین توی اون کودکیشو با شادی و سرخوشی گذروند. زندگی آروم و بی دغدغه ایی داشتن ، مادر همه چی رو به خوبی فراهم کرده بود تا بچهاش در آرامش و آسایش بزرگ بشن و زندگی کنند.
مادرآذین همیشه از روی دلسوزی و نگرانی هشدار میداد: « که تمام این زیبایی برای شماست .. من همه ی تلاشم رو کردم تا شما بهترین زندگی رو داشته باشید در شادی و آرامش و آسایش زندگی کنید... هر چی توی این خونه و زندگی هست برای شماست من از شیر مرغ تا جون آدمیزاد براتون فراهم کردم پس از این همه نعمت تشکر کنید و از زندگیتون لذت ببرید ... اما عزیزانم شما دارید بزرگ میشید و باید خیلی مراقب اطرافتون باشید چون بعضی اشتباهات قابل جبران نیست .. من دارم همۀ تلاشم رو میکنم تا شما در رفاه و شادی باشید.. حکم یه محافظ رو داشتم برای بزرگ شدن و تنومند شدن نهال. همونطور که محافظ تمام سختی و ایستادگی رو به دوش میگره تا نهال از نعمت زمین لبریز بشه و به اوج برسه ، تنومند بشه ، و ثمره داشته باشه من هم مراقب و محافظ شما هستم تا شما از نعمت هستی لذت ببرید و به بار بشیند... اما اگه یه وقت قدر زندگیتونو ندونید و اشتباهی کنید که سرتون به سنگ بخوره و بشکنه ، دیگه هیچوقت روی گذشت من حساب نکنید ، این خونه شماست اما اگه حرمت این خونه و زندگی و آرامش رو فراموش کنید هیچوقت منو نمیبینید. و دیگه نباید توی این خونه با خونواده باشید.
آذین بزرگ میشد و عشق مادرش به اون بیشتر، یه روز از همین روزا اشتباهی که همیشه از اون میترسیدن و همه اش ماردشون بهشون گوشزد میکرد ، آذین نوجوان ٬ مرتکب شد. اون با کسانی دوست شده بود که مدهوش شباب و غرور و کبر بودن ، جاه طلب ، فرصت طلب، میدیدن که بزرگ شدن ، فکر میکردن دیگه احتیاج به کسی ندارن که با اونا باشه میخواستن مستقل باشن ، خودشون فکر کنن و تصمیم بگیرن ، این بچه ها که آذین هم با اونها بود دیدن که بزرگ شدن و آگاهانه دست به خطا و اشتباه زدن .. با اینکه میدونست چه عواقبی در پیش روی اونهاست ...غرور و جاه طلبی باعث شد اونا...
وقتی مادر آذین از این ماجرا خبردار شد، دلشکسته و آشفته بدنبال پسر دُر دونه اش کوچه به کوچه میگشت و با اندوه تمام فریاد میزد :آذین، دُردونه ی من.... وقتی آذین رو دید دیگه کار از کار گذشته بود ، دُر دونه ی خان اشتباهاتی کرده بود که دیگه جای برگشتی نداشت. و از روی خجالت هم نمیتونست سرشو بالا بگیره...
مادرش برای تنبیه اون طبق عهدی که از بچگی با اونها بسته بود از آذین خواست که خونه رو ترک کنه و همونطوری که خواسته بود مستقل باشه(( اما فراموش نکنید که هیچ مادری دوست نداره پاره ی تنش حتی یه ساعت ازش دور باشه))
ادامه دارد...