تبليغاتX
ناجــي قلبــــــم

شب فرا رسید و تاریکی در شهر حکمفرما شد و چراغهای قصرها و خانه ها روشن گردیدومردم با لباس عید نو به خیابان ها رفتند در حالی که بوی تند غذا و شراب از دهانشان بیرون می آمد.

از هیاهوی شهر دور شدم تا در تنهایی بسر برم و درباره ی فلسفه ی عید بیاندیشم.

مردم برای کسی جشن می گیرند که فقیر متولد شد و تنها زندگی کرد و بالای صلیب رفت.

به باغی رسیدم و بر نیمکتی چوبی نشستم و از لابلای شاخه ی درختهای عریان خیابانهای شلوغ را نگاه کردم و آواز رهگذران را از در می شنیدم.

ساعتی در افکار و ریاهای خود غوطه ور بودم و چون سر برگردانم مردی درکنارم دیدم که بر همان نیمکت چوبی نسته بود و با عصایش خطوطی ناموزون بر خاک می کشید. با خود گفتم که: او نیز مانند من تنهاست!

به من نگاه کرد و به آرامی گفت : شبت خوش باد!

سلام او را پاسخ دادم و اندکی بعد پرسیدم : آیا در این شهر غریب هستی؟

گفت: من در همه ی شهر ها غریبم.

گفتم: غریبی مانند تو می تواند از این شبها بهره مند شود ودر جشن و شادی مردم شرکت کند.

گفت : اتفاقا غریبی من در چنین شبها شدت می یابد.

آنگاه به سوی آسمان خاکستری رنگ سر بلند کرد و لبهایش به لرزه افتاد.

گفتم : مردم در چنین شبهایی به یکدیگر مهر می ورزند و ثروتمندان به یاد فقرا می افتند و دل نیرومندان به حال ناتوانان می سوزد.

گفت :  آری ! مهرورزی آنان چیزی جز نوعی خویشتن دوستی نیست و دلسوزی نیز شکلی از فخر فروشی است .

گفتم: شاید حق با شما باشد اما انسان گرسنه درباره ی خود نان می اندیشد و نه چگونه پختن آن.

گفت : بخشندگان درباره ی بخشش خود بیش از بخشیده شدگان می اندیشند.

از سخنان او تعجب کردم و به شمایل غریب و عجیب و لباس فرسوده اش چشم دوختم و گفتم: اگر فقیر هستی  می توانم چند سکه ایی به تو بدهم؟

لبخند زد و گفت : من فقیرم اما نیازی به سکه های تو ندارم!

پرسیدم : به چه چیزی احتیاج داری ؟

گفت : سر پناهی می خواهم که بتوانم در آن آسوده باشم.

گفتم : این سکه ها را از من بستان و اتاقی اجاره کن.

گفت : همه ی اتاقها را گشتم اما سر پناهی نیافتم و همه ی درها را زدم اما یاری پیدا نکردم و همه ی رستورانها را رفتم اما نانی نیافتم.

با خود گفتم : چه موجود عجیبی است او گاه مانند فیلسوفان و گاه همچون دیوانگان سخن می گوید.

ناگهان به من نگریست و صدای خود را بلند کرد و گفت  : آری ! من دیوانه ام ؛ دیوانه ی غریبی که سر پناه ندارد و گرسنه ایی که طعام نمی یابد.

به او التماس کردم و گفتم : مرا ببخش ! سخنانت مرا حیرت زده کرد. می توانی امشب میهمانم باشی و به خانه ام بیایی.

گفت : هزار بار د ر منزل تو را زدم اما آن را بر من نگشودی.

گفتم : کیستی؟

 گفت : آشوبگرم که مردم را بیدار میکنم . توفانم که بت ها را فرو میریزم . من جنگ را به زمین آوردم و نه صلح را !

آنگاه از جای خود برخاست و چهره ا ش  درخشید و دستهایش را گشود و نشانه های میخ ها را بر کف دستش دیدم. در برابرش  به سجده افتاده و فریاد زدم:

عیسای ناصری؟!...

 گفت : مردم دنیا برای من جشن می گیرند اما من در میانشان غریب هستم در شرق و غرب سرگردانم و کسی  حقیقت مرا نمی شناسد روباهان و پرندگان لانه دارند اما فرزند انسان سر پناهی ندارد!

 

  

 سر خود را بلند کردم تا او را ببینم اما جز ستونی از دود عود سوخته ندیدم و جز صدای شب که از اعماق ابدیت می آید، صدای دیگری را نشنیدم!!!
+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 13:27  توسط روژان  | 

ممکن است درگذر از جادۀ زندگی به افرادی برخورد کنیم که با نمونه‌ای که از خود به‌جا نهاده‌اند خواهان این‌اند که نکتۀ مهمی را در تفسیر بهتر زندگی برایمان روشن سازند. نکته‌ای که گاه چون تلنگری بر افکار، احساسات و در بعدی گسترده‌تر بر اراده‌مان فرود می‌آید. گویی می‌خواهد سخنی با قلبمان گوید و انتظار دارد بپذیریمش و دو دستی با وفاداری به دامانش چنگ زنیم و رهایش نکنیم زیرا که جویبار سود و نفع به‌سویمان جاری می‌کند و ما را در پهنۀ زندگی به سرافرازی و رتبه‌ای والاتر رهنمون می‌سازد. این نمونه‌ها هم نمونه‌های منفی هستند و هم مثبت. اگر مثبت باشد ما را تشویق می‌کند که تکرارش کنیم و اگر منفی که فریاد باحذر باشید از آن به گوش می‌رسد و در لابلای این فریاد، اعلان زنگ خطری که مجبوریم آن را آویزۀ گوشهایمان سازیم.

عیسی‌مسیح در سخنان و تعالیم خود از نمونه‌ها زیاد استفاده می‌کرد ولی همواره نکته‌ای روحانی در اعماق این نمونه‌ها وجود داشت که مسیح در پی آن بود شنوندگانش آن را درک کنند و به مقصود او از طرح آن داستان یا مثل پی‌ببرند.

در انجیل لوقا باب ۱۷ مسیح به روزهای آخر که پسر انسان بازگشت خواهد نمود اشاره می‌کند که خطاب او در مرحلۀ اول به فریسیان است و در قسمت بعدی به شاگردان. مسئله مهم در این عبارت‌ها آمدن پسر انسان برای داوری است و اینکه این بازگشت چون آمدن دزد ناگهانی خواهد بود. و آنچه در آن روز مطرح است هلاکت است و در کنار آن نجات برای ناجیان. در آیه ۳۲مسیح از شخصی نام می‌برد که در گذشته بسیار دوری زندگی کرد و با اینکه دربارۀ او زیاد توضیح داده نشده و حتی نام او نیامده، به‌عنوان هشداری جدی تلقی شده است.

زن لوط ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 13:3  توسط روژان  | 

مدتها بود صدای گل ها رو نمیشنیدم گرمای خورشید رو احساس نمیکردم تنم از شبنم  گلبرگی خیس نمیشد...

ساعتها توی قصر سرد و بی روح خودم قدم میزدم ٬ زمانی فقط احساس گرما میکردم که از تندی ودکای سوئدی مست میشدم

دقیقا زمانی که  غرق گرما و رخوت بودم خوابم میبرد غرق در بیهوشی بودم و چیزی از لذت گرما رو نمیفهمیدم... باز سردم میشد به شوق کام گرفتن از سیگار از خواب بیدار میشدم از اشتیاق نمیفهمیدم که سیگار رو باید از کدوم طرف روشن کرد .

این اشتیاق از روی لذت و خوش گذرونی نبود. دردی بود که هیچ چیزی اونو تسکین نمیداد مگر بیهوشی و مدهوشی . دردی که از فرق سرم تا نوک انگشتای پام رو فرا گرفته بود این درد آرامی نداشت تسکین نداشت

کوه غصه روز بروز بزرگتر میشد من زیر این کوه کمرم خم شده بود. سالها با سن کمی که داشتم درگیر خستگیها و غم ها بودم بعضی وقتا فکر کردن به اونا  و احساس غرق شدن برام لذت بخش بود خودآگاه و ناخود آگاه به بدتر شدن این وضع دامن میزدم . دیگه مدتها بود که تمنای بارونی که خودشو به پنجره میزد برایم معنا نداشت ٬ دیگه اشک گلها که هر صبح باید اونا رو با آب شست تا اشکشون دیده نشه برای من معنا نداشت٬ غصه ی تنهایی مرغ عشق٬ ریختن گلبرگهای گل مینا٬ بوی یاس هایی که مثل آبشار از سر دیوار همسایه جاری بود٬ دیگه هیچی برای من رنگ زندگی و معنای زیستن نداشت...

یه روز که مست غصه و درد و خستگی  بودم  میخواستم خودمو از پلی  که همیشه از ش میترسیدم ٬به پایین پرت کنم ( البته ماه گذشته اش با  بی خیالی تام رگ دستمو زدم و ۸ بار از دستم سوزن و نخ رد شد)شاید این جنون پریدن بود ٬ نمیدونم اما نشد جالب اینکه اون شب توی اون جاده گنج پیدا کرده بودن  ا ز پریدن منصرف شدم و شروع کردم به خوردن قرصهایی که یه زمانی برای آروم کردن  موقت من بودن حالا قرار بود منو برای همیشه آروم کنند. وقتی چشمام و باز کردم سه روز از جریان اونشب گذشته بود سه روز کما و بعداز بیهوشی یه دوره ی یک هفته ایی بیمارستان برای سم زدایی بعد که مرخص شدم تازه فهمیدم چه خبره من چیز زیادی از اون زمان یادم نیست اما همه میگن که فقط جیغ میزدی و گریه میکردی که چرا نذاشتید من بمیرم.. حتی برای اینکه همسایه ها دچار مشکل نشن منو به ارنگه میبردن تا بتونم راحتتر  جیغ بزنم  و  با صدای بلند گریه کنم ٬ دوران نقاحت رو میگذروندم که صدایی روی پشت بوم شنیدم وقتی رفتم فقط احساس کردم که فاصله خیلیه اما اینطوری نبود  با چند تا شکستگی جزیی بازم هم ز نده موندم بعداز اون مدتها باید  تحت درمان میبودم برای سم زدایی اما خوردن مشروبات الکی و خوردن اون قرصها لایه ی حفاظتی بین اثنی عشر و معده ام رو از بین برده بود و به اثنی عشر من آسیب رسونده بود همین مسئله دوباره منو به بوی اطلسی های تازه ی بیمارستان اجبار کرد٬ باز مرخص شدم... اما دلم برای تلخی آبجو و تندی ودکا سوئدی و داغی کونیاک و طعم  گس جین داشت پر پر میزد ... بعد از اینکه هر روز صبح باید یک سرم وصل میکردم تا خونم رقیق بشه  کامی از سیگار میکشیدم و باز الکل*** اون قرصها باعث شده بود که دچار فراموشی بشم: حرفام  ٬ کارهام ٬ حتی آدمارو فراموش میکردم بارها یه سوال رو میپرسیدم و بارها یه حرف رو تکرار میکردم ٬ غرور اجازه نمیداد که دردمو با کسی درمیون بذارم حتی یه دوست برای خودم داشته باشم چه پسر چه دختر  ٬ تنهای تنها میخواستم غرق بشم هیچکسی رو نمیدیم هیچکسی برایم اهمیت نداشت انگار روی این کره فقط یه مرداب بود و آدم که ... توی مرداب غصه و ناامیدی و الکل غرق شده بودم تنها چیزی که از من پیدا بود دستهایی بودن که به علامت تسلیم به مرگ و نابودی از مرداب بیرون بودن...

 

اما یه روز وقتی توی قلیون سرای به اصطلاح سنتی که قلیونش فقط سنتی البته اونم فقط به اسم  و موزیکهای رپ و ملودیهای آهنگ های  گوگوش و ابی  از بوی سیگار و قلیون و تندی بوی دهن خودم حالم بهم خورد نمیدونم چی شد تمام وجودم نجات رو فریاد میزد٬ وقتی ماشین استارت خورد تا خونه گریه کردم

وقتی رسیدم فقط زمزمه ایی از عشق شنیدم(( البته زمینه ی پرواز کردن رو داشتم با چگونگی پرواز آشنایی داشتم اما هیچوقت تن به عاشقانه پرواز کردن نداده بودم .. لذت زندگی رو میدیدم  ٬ آرامش ٬ احساس امنیت کردن٬ مادر من سالها پیش لذت  پرواز به آرامش و نجات و تولد رو  چشیده بود و من اونو نمیدیدم٬ ))

اونشب٬ شب شفا و آزادی بود

همه برای شفا و آزادی با کشیش کامیل و خواهر نادره متحد شده بودن مادر من زانو زده بود شاید برای من  بود ٬نمیدونم ٬٬ دستاش به علامت تسلیم بلند بود منم که به پهنای صورت فقط گریه میکردم مادرم منو صدا زد و گفت بیا بشین دعا کن گفتم نه میخوام اونا برام دعا کنن بعد گوشی رو برادشتم و بهشون زنگ زدم اما فرصتی نبود که اونا دعا کنند

برادر سوریک از تمام جزیئات زندگی من سوال کرد و به مدت یک ساعت و نیم برایم دعا کرد و من فقط گریه میکردم وقتی گوشی رو گذاشتم کنار تلفن خوابم برد

 صبح که بیدار شدم انگار از استخر آب خنک بیرون اومدم تمام تنم  یه شادی و شادابی عجیبی داشت

قبلا گفتم من قبل از اینکه  خورشید به صورتم بوسه بزنه ٬٬من به سیگار  و پیک مشروب بوسه میزدم

اما اون روز تا ظهر اصلا یادم نبود واین یعنی معجزه وقتی ظهر شد اصلا نمیدونستم چه خبره وقتی متوجه شدم که بوی سیگار از حیاط به بالا اومده بود شاید هم یه وسوسه بود که داشت با تمنا خودشو به صورتم میکوبید... ۲۰ روز گذشت و روژان ۲۰ روزه شده بود ۶ اردیبهشت نوزادیبا با شکوفه ها  متولد شد با تبسم یاس زرد با بوسه ی بارون و ... روژان = روشنایی٬ روز٬ تولد نور

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 20:21  توسط روژان  | 

امروز و هر سال مانند چنین روزی بشریت از خواب عمیق خود بیدار می شود و با چشمهایی اشک آلود در برابر ارواح نسلها می ایستد و به کوه می نگرد تا نظاره گر عیسای اهل ناصره بر بالای صلیب باشد و چون خورشید غروب می کند بشریت به حالت اول خود باز می گردد تا دوباره در برابر بتهای که در بالای هر تپه و کوهی نصب شده اند، به سجده در آید.

امروز این خاطره دوباره زنده می شود و ارواح همه ی مسیحیان جهان را متوجه  اورشلیم می کند تا صف به صف در کنار هم بایستند تا آن روح را که بر سرش تاجی از خار نهاده اند و دستهایش را تا بی نهایت گشوده است مشاهده نمایند.

وی از ورای حجاب مرگ به اعماق زندگی می نگرد اما چون پرده ی شب، روشنایی روز را فرا گیرد مسیحیان نیز به خواب می روند و آن خاطره را به فراموشی می سپارند.

هر ساله در چنین روزی فلاسفه از غارهای تاریک خود بیرون می آیند و اندیشمندان نیز صومعه های سرد و شعرا دشتهای خیالی شان را رها می کنند و همگی بر کوهی بلند خاموش می ایستند تا صدای جوانی را گوش فرا دهند که در حق قاتلینش می گوید: پدر آنان را ببخش زیرا از کار خود آگاه نیستند

اما چون صدا خاموش می شود فلاسفه و اندیشمندان و شعرا باز میگردند و ارواح نیز خود را با برگ کتابهای کهنه و فرسوده کفن پیچ می کنند.

و اما زنانی که خود را به شادی های زندگی و زیور آلات آن سرگرم کرده اند امروز از خانه هایشان بیرون می آیند تا از نزدیک شاهد آن زن غمگینی شوند که در برابر صلیب ایستاده است. او همچون درخت نازکی ست که  در برابر تند باد زمستانی می ایستد. زنان نزدیک او می روند تا ناله های درد مندش را بشنوند.

 

و اما جوانان که با گردش  روزگار می دوند و نمی دانند کجا خواهند رفت امروز اندکی درنگ می کنند وبه پشت سر خود می نگرند تا آن جوان «مجدلیه» را ببینند که چگونه قطرات خونی را که بر پای آن مرد مصلوب است با اشک خود می شوید . اما چون خود را از این منظره سیراب می کنند دوباره خنده کنان به راه خود می روند.در هر سال مانند چنین روزی بشریت با بهار بیدار می شود و برای دردهای مرد اهل ناصره میگرید و سپس چشمهای خودرا می بندد و به خواب عمیق تری می رود. اما بهار همچنان بیدار می ماند و با لبخند به راه خود ادامه می دهد تا تابستان شود و جامه ی زرین و معطری را بر تن کند. بشریت مانند زنی است که دوست می دارد بر قهرمانان نسلها بگرید و ناله سر دهد ، و اگر بشریت مرد بود برای عظمت دلیران شادمانی می کرد.

بشریت همچون طفلی است که بی مهابا در کنار پرنده ایی ذبح شده می ایستد اما از توفان می هراسد زیرا توفان شاخه های خشک را می شکند.

بشریت عیسی را فقیری ناتوان و خوار شده ای بر صلیب همچون مجرمان می بیند و بر او می گرید و سوگواری می کند.

نوزده نسل می گذرد و هنوز مردم ، عیسی را یک فردی ضعیف  می دانند در حالی که او بسیار توانمند بود و مردم معنای حقیقی قدرت را هرگز  نفهمیده اند.

عیسی نهراسید و از مرگ و رنج اندوهگین نشد و ننالید بلکه همواره شجاع و بی باک و بود.

او مانند پرنده ای شکسته بال نبود بلکه بسان توفان سهمگین، نمادی از حق و آزادی برای زندگی بخشید و نه نمادی از درد و رنج!

او هرگز از دشمنانش نهراسید و در برابر ستمگران اظهار عجز نکرد بلکه آزاده و بی باک در برابر ظلم و استبداد ایستاد!

او صدای شر را خاموش کرد و ریا را بر زمین انداخت .

او از آسمان بالا پایین نیامد تا خانه ها را ویران کند و از سنگهایش صومعه بسازد و سنگدلان را راهب و کشیش سازد .او آمد تا جان تازه ای را به این جهان بدمد و قصرهای بلند را بر بالای گورها فرو ریزد و بتها را بشکند.

 

او نیامد تا به مردم چگونگی  ساختن کلیساهای بلند و معابد بزرگ در کنار کوخ نشینان را یاد دهد بلکه آمد تا قلب انسان را به معبدی مبدل سازد و جان را قربانگاه و عقل را کاهن کند.

عیسی برای این کارها بر بالای صلیب رفت و اگر بشر درست بیندیشد، در چنین روزی باید شادمانی کرد زیرا امروز روز پیروزی  است!

و اما تو ای شهریار تنومند که بر صلیب، نظاره گر نسلهای پی در پی  هستی!

تو از هزار پادشاه بزرگتر و توانمندتری!

 

اندوه تو از شکوفه های بهار شاداب تر است.

تو در بزرگترین رنجها از فرشتگان نیز آرامتری ودر میان جلادان از نور خورشید رهاتر.

تاجی که از خار روی سرت نهاده اند بسیار زیباتر و بزرگتر از تاج بهرام است.

میخی که بر کف دستهایت نهاده اند با ارزشتر از عصای پادشاهان است.

قطرات خونی که بر پای توست از گردنبند رب الانواع درخشانتر است.

ناتوانی که برای تو می گریند را ببخش زیرا نمی دانند چگونه بر خویشتن بگریند.

از آنان چشم پوشی کن زیرا نمی دانند که تو مرگ را بر زمین افکندی و به آنان که در گورها هستند،زندگی بخشیدی!

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 23:51  توسط روژان  | 

نقطه ی تصمیم گیری

ما در فصلهای‌ قبل‌ سه‌ رابطه‌ بسیار مهم‌ در زندگی‌ را بررسی‌ كردیم‌ كه‌ به‌ ترتیب‌ اولوّیت‌ عبارتند از: ارتباط‌ شخصی‌ ما با خدا، ارتباط‌ زناشویی‌ ما (البته‌ اگر ازدواج‌ كرده‌ایم‌) و ارتباط‌ ما با ایمانداران‌. در هر یك‌ از این‌ موارد، آن‌ نوع‌ رابطه‌ای‌ را كه‌ خدا برای‌ كسانی‌ كه‌ ایمان‌ آورده‌ و اطاعت‌ می‌كنند تدارك‌ دیده‌، مشاهده‌ كردیم‌.

شاید به‌ این‌ نتیجه‌ رسیده‌اید كه‌ در یك‌ یا چند مورد از این‌ زمینه‌ها عملكرد منفی‌ داشته‌اید اما اكنون‌ آماده‌ در پیش‌ گرفتن‌ زندگی‌ جدیدی‌ هستید. اما مطمئن‌ نیستید كه‌ این‌ كار را چگونه‌ باید انجام‌ داد. پس‌، اجازه‌ دهید یادآوری‌ كنم‌ كه‌ شما در هر موردی‌ شرطی‌ ساده‌ اما اساسی‌ را خواهید یافت‌. این‌ شرط‌ توسط‌ كلمه‌ای‌ كه‌ بارها از آن‌ در این‌ كتاب‌ استفاده‌ كرده‌ایم‌ بیان‌ شده‌ است‌. یعنی‌: تعهد

تعهّد در قبال‌ خدا...

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 23:40  توسط روژان  |