خیلی ها با خواندن این کتاب خواهند گفت : ای کاش من این کتاب را خیلی وقت پیش خونده بودم . هر کس با بازنگری مطالب آن اذعان می کند که در صفحات کتاب مزبور حکمت رامی توان یافت .
این کتاب مثل راهنمای جاده است که به ما می گوید مسافران قبلی که از این جاده گذشته اند کجاها تصادف کرده اند و چرا ! در جاده های زمینی یا خطوط هوایی همواره پس از هر سانحه ، گروهی به تحقیق و بررسی عامل آن سانحه می پردازند . مسافران آتی می توانند از نتایج این بررسی ها درسهای مفیدی بگیرند.
کتابی که دوستم سرجیو اسکاتا گلینی نوشته ، مفصلا به تشریح این دوازده سانحه در روند زندگی می پردازد. وقتی از نتایج درس عبرت نگیریم ، ناگریز تاریخ را تکرار می کنیم . اگر شما هم مثل خود من از خواندن این تیتر مربوط به اخبار افتضاحاتی که در عالم مسیحیت اتفاق می افتد خسته شده اید ، پس این کتاب را با دقت بخوانید !
دیدگاههای سرجیو اسکاتا گلینی بی تردید نجات بخش است . به باور من کتاب حاضر می تواند هر کسی ار از سقوط در ورطه گناه نجات دهد. سرجیو در این مورد که پدر مهربان آسمانی « شما را از سقوط حفظ خواهد نمود » – به شرط آنکه مسیحیانی محتاط باشید –با یهودیان هم عقیده است . در راهی که « فرشتگان جرأت پاگذاشتن درا آن را ندارند ! » نباید سراسیمه دوید . « حفظ شدن » از « تسلیم شدن » بهتر است . من شخصا به هنگام سقوط به ته دره از اینکه آمبولانسی را حاضر و آماده ببینم خوشوقت می شوم ، ولی چقدر بهتر است که در همان بالای پرتگاه نرده هایی نصب شده باشد که جلوی سقوط را بگیرند.
فکر می کنم همه ما با این مطلب موافق باشیم که با مانع برخرد کردن و قدری کوفته شدن از سقوط به ته دره و کاملا له شدن بهتر است . این کتاب از باند پیچی پائین پرتگاه خیلی بهتر است ؛ در واقع کتاب سرجیو حکم نرده های کنار جاده را دارد ! نگذارید عنوان بحران انگیز کتاب شما را مرعوب ساخته از خواندنش منصرف سازد . همسفر عزیز ، شما به این کتاب راهنما نیاز دارید .
گاهی وقتها داشتن اطلاعاتی از زندگی خو نگارنده در تأثیر گذاری کتاب نقش زیادی می تواند داشته باشد . سرجیو هر آنچه را که می نویسد با تمام وجود در زندگی عملی خویش به کار می بندد . و به راستی مصداق کامل عنوان « مرد خدایی که در او هیچ فریب نیست » می باشد . سرجیو روحی پاک و بی آلایش دارد . کلام او از سرچشمه پاک است . من هر آنچه را که می خوانم وارد قلبم می سازم ، چون هم منبع کلام را می شناسم و هر ظرف آن را .
مجذوب شدن با آتش او
در ماه می 1997 با اعضای کلیسایم در شهر لاپلاتا آرژانتین خداحافظی کرده و به ایشان گفتم : هفته دیگر به نزدتان باز خواهم گشت ؛ می خواهم به چند جلسه بیداری که در ایالات متحده برگزار شده سری بزنم . از کارهای عظیمی که خداوند در سراسر دنیا انجام می دهد برایتان خبرهایی خواهم آورد . اصولا فکر می کردم وضعم از نظر رابطه با خدا خیلی خوب است و فقط به لمسی دیگر از جانب او نیاز دارم که در اثر حضور در این بیداریها آن لمس هم انجام خواهد گرفت . فرض من این بود که مواجهه با بیداری ها صرفا ً خدمت مرا تقویت خواهد بخشید . اصلاً نمی توانستم تصوردکنم که خدا قرار است در زندگیم انقلابی بر پا کند.
اما نا گفته نماند که از ماهها پیش با گریه دعایی عجیب می کردم . بارها هنگامی که زانو زده بودم خود را در حال گفتن این عبارت می دیدم : « خداوندا اگر نمی خواهی بیداری دیگری انجاد کنی ، پس مرا به آسمان ببر . چون دیگر نمی خواهم زنده بمانم » . هر باز سعی می کردم روحم را به خاطر این دعا سرزنش کنم ، چون من زن و سه فرزند داشتم ؛ کار خدمت هم بد پیش نمی رفت باخود می اندیشیدم : من نباید این طور دعا کنم ؛ ممکن است خداوند دعایم را اجابت کند !
آنگاه متوجه شدم که روح القدس برای دیدن بیداری ها باری در قلبم گذاشته است . برای خدا احساس تشنگی مقدس بیشتری می کردم . جان ناکس همیشه می گفت : « خداوندا اگر اسکاتلند را ره من ندهی ، خواهم مرد » . دعای من این است که شما خواننده گرامی برای بیداری حتی یس از جان خود اشتیاق پیدا کنید؛ اشتیاق برای مشاهده این صحنه که کل ملتتان در زیر قدرت خدا می لرزند.
من هم مثب خیلی های دیگر برای بیداری دعا می کردم ، ولی برایش آماده نبودم . قصدم این بود که از بیداری در آمریکا برای اعضای کلیسایم گزارشهایی به همراه بیاورم . به یکی از محلهایی که در آن بیداری روحانی ایجاد شده بود رفتم و از آنجه دیدم ، در خداوند شادمان شدم . خیلی هیجان زده بودم . صبح روز بعد خیلی زود از خواب برخاستم تا به مقصد انیدیانای شمالی یعنی محل سکونت خانواده همسرم حرکت کنم .
در روز بعد در کلیسایی موعظه داشتم ولی قرار شده بود سر راهم به کلیسایی دیگر بروم و خدمت حماعت آنجا سلامی عرض کنم و زود جلسه راترک گویم . بر طبق برنامه فقط چند دقیقه وقت داشتم چون واعظ میهمان دیگری قرار بود در آنجا موعظه کند ؛ و خود من هم که باید برای وعظ به کلیسای دیگر می رفتم . ولی نقشه خدا چیزی دیگر بود . خدمت اعضای آن کلیسا سلامی عرض کردم . آنگاه شبان کلیسا گفت : « می خواهم از کشیش سرجیو تقاضا کنم تشریف بیاورند جلو تا پیش از ترک اینجا برایشان دعا کنم تا با خود آتش خدا را به کلیسایی که قرار است در آن موعظه کنند ، ببرند ».
چند نفر از جوانان به آرامی شروع به دعا کردن نمودند . همه چیز آرام و تحت نظم پیش می رفت . چشمانم را بسته بودم و اصلاً به بیداری یا چیز دیگری فکر نمی کردم . فقط برای رفتن به آن کلیسای دیگر عجله داشتم . ولی ناگهان دستانم که به هم قلابشان کرده بودم شروع به لرزیدن کردند ؛ بدون ا ینکه تسلطی روی آنها داشته باشم . در فرقه ما و خصوصا با نوع تربیتی که من از پدرم گرفته ام ، کنترل جلسه باید از دست رهبر یا واعظ خارج نشود . اجازه می دهیم خدا از وجود ما استفاده کند ولی نمی گذاریم اوضاع از دستمان به در رود . اعتقاد ما بر این است که اگر کنترل حلسه از دست رهبر خارج شود ، بقیه اعضا هم کنترل خود ار از دست خواهند داد.
اما برای اولین بار در طول زندگیم اتفاقی برایم افتاد که کنترلم را از دست دادم . با خود اندیشیدم : این که خیلی بی جا و بی ربط است ! چشمانم را گشودم و به حضار نگاه کردم . جز خودم هیچ کس دیگری نمیلرزید . پس سعی کردم جلوی لرزش را بگیرم . دستهایم را محکم تر به هم فشار دادم تا جلوی تکان گرفته شود ولی تمام بدنم شروع کرد به لرزیدن . به فکرم رسید زانوهایم را قفل کنم ولی همین کار باعث شد محکم به زمین بیفتم.
چیز غریبی اتفاق افتاده بود . مرتبا به خودم می گفتم : این درست نیست ، باید بلند شوم . روی زمین افتاده بودم و بدون اینکه هیچ تسلطی بر خودم داشته باشم ، به شدت می لرزیدم . به مردم نگاه می کردم و آنها به من . دیگر کسی دعا نمی کرد ! شبان اکنون داشت چند سرود را رهبری می کرد . من لحظه ای می گریستم و و لحظه ای بعد می خندیدم. همزمان و باهم ساس ناراحتی ، بهت و خوشحالی داشتم.
گفتم : باید از اینجا خارج شوم . سه بار تلاش کردم روی پاهایم بایستم .بار سوم دو تن از انتظامات کمکم کردند تا روی پاهایم قرار بگیرم .کمک شبان کنارم بود. شبان از روی سکو به پائین آمد و مقابل آن ، همان جائی که من ایستاده بودم قرار گرفت . با گریه گفتم : جناب کشیش نگذارید من باعث برهم خوردن این جلسه شوم ؛ خواهش میکنم مرا از اینجا بیرون ببرید.
آن برادر بازویش را دور شانه ام حلقه کرد و گفت : برادر ، شما جلسه ما را بر هم نمی زنید ،این حضور خداست . کلمات او مثل مرهمی شفابخش بر جان من اثر کرد . می دانستم که وقتی جلال خدا به شکلی نو متجلی می شود ، چقدر مهم است که انسانهای دینداری شاهد آن تجربه باشند و آنچه می گذرد درک کنند.
بالاخره مرا از جایم حرکت دادند اول فکر کردم می خواهند به اتاقی خلوت ببرند چون می خواستم با خدا تنها باشم . ولی تاسف مرا در ردیف جلو جلو نشاندند ! هم چنان می لرزیدم و هر چند دقیقه یکبار به زمین می افتادم . کسی مرا از زمین بلند میکرد و دوباره روی نمیکت می نشاند . تا جایی که می توانستم کوشیدم برخودم مسلط باشم ، ولی هر چه بیشتر سعی میکردم ، امواج روح القدس با قدرت بیشتری بر من فرود می آمد. جلال او آنجا حضور داشت . نمی دانستم این تجربه را چه بنامم.
شخصی بدون اینکه با من مشورت به کلیسائی که قرار بود در آن موعظه کنم رفت و به شبانش خبر داد که « امروز سرجیو نمی تواند به کلیسایتان بیاید » . دو هفته طول کشید تا من بتوانم در آن کلیسا موعظه کنم ! در این مقطع از تجربه ام هنوز در فکرم هیچ چیز عوض نشده بود . هنوز افکارم تازه نشده بود . بدنم می لرزید و امواج جلال خداوند را می توانستم حس کنم . اما نمی دانستم این به چه معناست . کتاب مقدس با ما از معجزات ، آیات و عجایب سخن می گوید . من ایمان دارم که تجربه ام آیتی از سوی خداوند بود تا توجه مرا جلب کند . و به راستی که ا و توجهم را جلب کرد ! تا شش روز بعد همه بیست و چهار ساعت شبانه روز من آماده و در دسترس او بودم.
سرانجام برادری نزدم آمد و پرسشی کرد که قدری تحقیرآمیز بود : « برادر ، آیا می خواهید شما را به خانه برسانیم ؟ » گفتم : « بله فکر می کنم بهتر باشد » در طول راه فقط دعایم این بود که « خداوندا ، نگذار پدرزن و مادرزنم مرا در این حال ببینند .» دعا می کردم وقتی رسید م ، هیچکدام از آنها خانه نباشند . میان من و خانواده همسرم یک جور تنش الهیاتی وجود داشت و فکر می کردم آنها این مواجهه قوی و غیر معمول با روح القدس را بپذیرند . در دعا می گفتم : « خداوندا ، نگذار این مسئله باعث جدایی و تفرقه شود . » ولی خداوند دعایم را اجابت نکرد و وقتی به خانه رسیدم و در را گشودیم پدرزن و مادرزنم درست مقابلم ایستاده بودند. نمی توانستم درست راه بروم ، به همین خاطر آن برادری که مرا به خانه رسانده بود ، زیر بغلم را گرفته بود تا زمین نخورم ؛ درست مثل آدمهای مست تلوتلو می خوردم . مرتب عرق می ریختم و نمی توانستم واضح حرف بزنم ، ولی یادم هست که به مادرزنم گفتم : « مامان من حالم خوب است ؛ نگران نباش فقط خواهش میکنم به من نگاه نکن.» مادرزنم بی درنگ دستهایش را به سوی آسمان برافراشت و شروع به ستایش و تمجید خدا نمود . از اینکه دیده بود خدا مرا لمس کرده ، تصمیم گرفت سه روز روزه بگیرد. در حالی که با سختی سعی می کرد خودم را به اتاق خوابم رسانم ، در نهایت شگفتی می شنیدم که می گوید : « این همان چیزی است که کلیسای ما بدان نیاز دارد !» مردی که مرا به خانه رسانده بود ، شروع کرد به توضیح دادن که برای من در کلیسا چه اتفاقی افتاده است . من هم از همین فرصت استفاده کرده از پله ها بالا رفتم و خودم را به اتاق خواب رساندم و در را بستم ؛ خوشحال از اینکه بالاخره تنها شده ام . همچنان می لرزیدم و اشک می ریختم ، و نمی دانستم چه اتفاقی در حال وقوع است . دو ساعت بعد تجلیات ظاهری حضور خدا به کلی برطرف شده بود ؛ دیگر نمی لرزیدم و همه چیز خوب بود به خودم گفتم : « هی پسر ، برای اعضای کلیسایم در لاپلاتا چه حرفهایی دارم بگویم .» فکر میکردم این پایان ماجراست .
از آنجائی که به « حالت عادی برگشته بودم ، به طبقه پائین رفتم تا برای پدرزن و مادرزنم توضیح بدهم که چه اتفاقی افتاده بود . پیش از اینکه بتوانم حرفی بزنم مادرزنم بشقابی غذا مقابلم گذاشت و خارج شد و گفت : آیا خداوند عالی نیست ؟ به محض اینکه این جمله از دهانش خارج شد دوباره جلال خداوند بر من فرود آمد