تبليغاتX
ناجــي قلبــــــم

بنابراین بسیار روشن است که روح القدس وقتی بر ما نازل شده و در ما ساکن خواهد گردید که ما مایل باشیم در هر موردی مثل بره شویم بهترین راه برای ژاکی روح و فروتنی این است که به بره نگاه کنیم که چگونه صلیب خود را بر دوش گرفته به جلجتا میرود زیرا در این صوردت متوجه خواهیم شد که در چه مواردی مثل بره رفتار نکرده ایم . اکنون لحظه ای به عیسی نگاه کنید که بره ی خداست . او بره ساده ای بود بره ساده ترین و بی زبان ترین مخلوق خداست . بره برای حفظ خود هیچگونه نقشه ای ندارد تمام وجود او عبارتست از بیزبانی و سادگی . عیسی خود را بخاطر ما هیچ ساخت و بره ساده ای شد. او از خود قدرت و حکمتی نداشت برای حفظ خود از مشکلات نقشه ای نمیکشید و تنها کاری که میکرد این بود که همیشه با ایمان ساده ای به ژدر آسمانی خود اتکا داشت . درباه ی خودش میفرماید : پسر از خود هیچ نمیتواند کرد مگر آنچه بیند که ژدر بعمل آرد. « یوحنا ۵ : ۱۸ » ولی ما چه می کنیم چقدر موضوع را بغرنج و مشکل کرده ایم ! برای حفظ حیثیت خود چه نقشه هاییکه نمیکشیم و برای رهایی از مشکلات دیگر وسیله ای باقی نمانده اکه بدان متوسل نشده باشیم. هر نوع سعی و کوشش شخصی را بکار میبریم تا با صطلاح مسیحی وار ، زندگی کنیم و کارهاییکه خدا میخواهد انجام دهیم و خیال میکنیم که چیزی هستیم و میتوانیم کاری انجام دهیم. بدیهی است که در چنین شرائطی کبوتر یعنی روح القدس از ما فرار خواهد کرد ( یا اقلا دیگر حضور پر برکت او را حس نخواهیم کرد ) زیرا حاضر نشده ایم بره های ساده ای باشیم.

آمادگی برای پشم بریده شدن

بعلاوه عیسی بره ای بود که پشم بریده شد ، یعنی حاضر بود حقوق مزایای او قطع شود ، شهرتش از دست برود و از هر نوع آزادی بشری که حق داشت ادعا کند محروم گردد و درعین حال درست مانند گوسفندی باشد که نزد پشم برنده ی ود بیزبان می ایستد. عیسی هیچگاه مقاومت نکرد . بره هیچوقت مقاومت نمیکند . وقتی او را بخاطر ما فحش میدادند او در جواب فحش نمیداد . وقتی رنج میکشید دیگران را تهدید نمیکرد هیچگاه  نگفت :« حق ندارید با من اینطور رفتار کنید . آیا نمیدانید من فرزند خدا هستم ؟» ولی ما چطور ؟ آه ، چه بسا که حاضر نبوده ایم از کوچکترین حق خود محروم شویم. بارها بتاکید گفته ایم که باید آن احترامی را که شایسته ی مقام ماست نسبت بما قائل شوند . ما مقاومت کره و جنگیده ایم . کبوتر مجبور شده است از ما فرار کند ، زیراحاضر نبوده ایم مانند بره ای باشیم که پشم او را میبرند و او هیچ نمیگوید و بهمین دلیل آرامش از ما دور شده و سرسخت و بی محبت گشته ایم .

هیچی جوابی نمی داد

علاوه بر این عیسی برۀ بیزبان و خاموش بود. کلام خدا دربارۀ مسیح میفرماید « مانند گوسفندی که نزد پشم برنده اش بی زبان است همچنان دهان خود را نگشود . و وقتی مردم به او تهمت میزدند و او را سرزنش میکردند « هیچ جواب نمیداد .» هیچوقت از خود دفاع نکرد و نکوشید خود را تبرئه کند ولی وقتی کسی دربارۀ ما سخنان خشن و دروغ بگوید کمتر خاموش می مانیم . برای دفاع و تبرئه خودمان صدایمان بسیار بلند میشود و در صدای ما آثار عصبانیت کاملا آشکار میگردد. حتی در مواقعیه که لازم بوده  صریحا اشتباه خود را اقرا کنیم ، سعی کرده ایم خود را بیگناه نشان دهیم . هر موقعی که چنین کارهایی انجام میدهیم کبوتر الهی مجبور میشود از ما دور شود و آرامش و برکات خود را از قلبمان دور سازد زیرا حاضر نبوده ایم مانند بره خاموش و ساکت باشیم.

بغض کینه ای نداشت

بعلاوه عیسی برۀ بی لکه و عیب بود. نه فقط سخن زشتی از دهان او خارج نشد ، بلکه در قلب او نیز نسبت بکسانیکه او را بپای صلیب بردند غیر ازمحبت چیز دیگری  وجود نداشت . نمیخواست از آنها انتقام بگیرد ودر قلبش هیچگونه تلخی و کینه نبود . حتی وقتی بدستهای او میخ میکوبیدند به آهستگی زمزمه میکرد « من شما رو می بخشم و از خدای پدر درخواست کرد که آنها را بیامرزد . این زحمات را با فروتنی و بردباری تحمل میکرد . ولی قلبهای ما چه بسیار  پر از انتقامجویی و کینه و تلخی بوده است ، نسبت به این و آن  تی در مواردی که زحمات ما نسبت بزحمات مسیح هیچ بوده است . هر بار که چنین کارهایی  انجام میدهیم در قلب ما لکه ای پیدا میشود و کبوتر الهی مجبور میشود از ما فرار کند زیرا حاضر نبوده ایم مشکلات را تحمل کنیم و بخاطر مسیح دیگران را ببخشیم .

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 16:20  توسط روژان  | 

محبوب من دیروز در این جهان تنها بودم و تحمل تنهایی مانند مرگ دشوار بود. و من همچو گلی رُسته بر صخره های بلند تنها بودم. نه زندگی وجود مرا احساس میکرد ونه من وجود زندگی را.

اکنون روحم بیدار است و می بیند که در کنارش باز ایستاده ای اندیشناک شده و شادمان.

آنگاه پیش روی تو مانند چوپانی که ببیند ، بیشه در آتش می سوزد به سجده افتاد.

 محبوب من ، دیروز احساس فضا خشن و اشعه ی خورشید ضعیف بود و مه زمین را فرو پوشانده بود و فریاد امواج دریا به رعدی شکننده می ماند . و من به هر سو می نگرسیتم و جز ذات رنجور خود که در کنار من ایستاده بود و سایه ی ظلمت که پیرامون من، مانند زاغهای گرسنه فرو می افتادند و فرا می رفتند ، چیزی دیگر نمی دیدم.امروز هوا ، صاف شده و نور ، طبیعت را فرو پوشانده است . و خیزابها فرو نشسته اند و ابرها پراکنده شده اند و هر گونه که بنگرم تو و اسرار زندگی را که پیرامونت راگرفته اند، مانند هاله یی می بینم که جسم کوچک  گنجشکی بر روی دیاچه ی آرام ایجاد می کند . آنگاه که با آبِ آرامش تن می شوید.

دیروز در خاطر شبها واژه ای خاموش بودم، اما وقتی سپیده دمید خود را آوازی فرحبهش بر زبان زمانه یافتم . همه ی اینها در یک لحظه که از نگاهی و واژه ای و آهی و بوسه ای تشکیل شده بود ، پایان پذیرفت .

محبوب من ، آن یک لحظه استعدادهای گذشته ی روح من و آرزوهای آینده اش را فرا هم آورد. مانند شکوفه ی سپیدی که از دل ظلمانیِ زمین به روشنایی روز بر امده باشد.

آن لحظه از عمر من به منزلت مسیح عیسی  نسبت به همه نسلهاست . چرا که سرشار ازمهربانی و پاکی و عشق بود. چرا از آن ظلمت در ژرفای وجود من اشعه ای ، خستگی ، آسایش و نگونبختی ، سعادتی شده بود.

محبوب من ، شعله های عشق از آسمان پُر تلاطم و پُر تناقض و اشکالی  متنوع فرو می افتاد، اما در این جهان تنها یک عمل و اثر داشت : شعلۀ کوچکی که زوایای قلبِ انسانِ تنها را روشن می ساخت . مانند شعلۀ بزرگ درخشنده ای که از بلندیها سرازیر می شود و همه تاریکیها را روشن می کند ، چرا که در یک روح، طبیعت و آرزوها و عواطفی است که البته از طبیعت و آرزوها و عواطف موجود در جانهای جملۀ مردمان متمایز نیست.

محبوب من ، یهودیان از آغاز چشم به راه آمدن بزرگواری بودند که به آمدنش وعده داده شده بود . تا آنان را از بردگیِ مردم نجات دهد .

 جانهای بزرگ دریونان می دانستند که پرستش « مشتری » و « مینوفا » دیگر ضعیف شده و ارواح دیگر روحیات را اشباع نمی کنند . افکار ِ بلند رومیان می دانستند و می دیدند که الوهیت

« آپولون » دارد از عواطف دور می شود ، و زیبایی « فینیس جاودانه » ، رو به کهولت نهاده است. همۀ مردم جهان بی آنکه بدانند ، نیازی روحی به آموزه هایی فراتر از آموزه های این جهانی و گرایشی عمیق به آزادی روحی احساس می کردند ، آیینی که به انسان بیاموزد که به نور خورشید و زیبایی زندگی خشنود باشد ، همان آزادی ِ زیبایی که این انگیره را در انسان بر انگیزد ، و از آنکه مردم را خرسند سازد ، بی هیچ گونه بیم و هراسی قدرتی نادیدنی نزدیک شود و  ناگهان به آنان بگوید که به خاطر سعادت خودشان به آنان نزدیک می شود

محبوب من ، همۀ اینها طی دو هزار سال بوده اند ، هنگامی که عواطف بشری با شکوه پیرامون دیدنیها می گشت و ازنزدیک شده به روح مطلق و جاودانه بیم داشت ، هنگامی که « بان » خدای گناهان بود و جانهای چوپانان را اندیشناک می کرد و  « بعل » خدای خورشید بود . که با دستان کشیشهای خویش دلهای بیونایان و ناتوانان را می فشرد .

دریک شب ، حتی یک لحظه، حتی در یک چشم به هم زدن از نسلها جدا می شود ، چرا که از نسلها قوی تر است . لبانِ « روح » گشوده شد و « واژۀ زندگی » را بر زبان آورد که در آغاز با روح بوده است . و با نور ستارگان و اشعۀ ماه فرود آمد و شکل گرفت و کودکی شد در دستان بشر و در جایگاهی ساده و بی مقدار قرار گرفت . جایی که چوپانان مواشی خود را از یورش عقابها نگاه می دارند...

آن کودک خفته بر کاه بسته ای در طویلۀ گاوان آن پادشاهی که بر تخت ساخته شده از دلهای سنگین از آتش بردگی و جانهای گرسنه  به روح و افکار مشتاق به حکمت آن بچه ی شیر خواره که به لباسهای مادر فقیرش پیچیده شده بود ، به لطف خود عصای قدرت را از مشتری گرفت و به دست بینوایی که در میان گوسفندانش به علفها تکیه داده بود ف سپرد و او فرزانگی را به آرامی از«مینوفا» گرفت و آن را بر زبان صیاد فقیری که در کنار دریاچه بر قایق خود نشسته بود ، قرار داد . و با حُزنِ روح خود، شادمانی  را زا « آپولون » گرفت  و آن را به دل شکسته ای که در جلوی  دخانه ها به دریوزگی نشسته بود ، بخشید  و با زیبایی خود ، زیبایی را از « فینیس » گرفت و آن را در روح زنی که از قساوت شکنجه گران بر زمین افتاده و هراسناک بود داد . و « بعل » را از تخت جبروتش فرود آورد و کشاورزی نا امیدی را که با عرق جبین در کشتزار دانه می پراکند ، به جای او گمارد.

محبوب من ، آیا عواطف من ، دیروز مانند قبیله های بنی اسرائیل نبوده اند ؟ آیا در آرامش شب چشم به راه آمدن نجات دهندای نبودی که مرا از بردگی و سختی روزگار رهایی بخشد ؟ آیا مانند امتهای پیشین گرسنگی ِ روحی ِ ژرفی احساس نکردی ؟

آیا روح من مانند دانه های ریخته شده بر روی سنگ نبودند که : نه پرندگان آن را برمی داشتند تا کارش یکسره شود و نه آب و خاکی به آن می رسید تا زندگی یابد؟

محبوب من ، همه ی اینها دیروز بوده اند ، هنگامی که آرزوهایم در کناره ظلمت می خزیدند و از نزدیک شده به نور می هراسیدند . هنگامی که ناامیدی دنده هایم را به هم  پیچید  و بی تابی آن را استوار می داشت .

پس در یک شب ، بلکه یک لحظه ،بلکه یک چشم به هم زدن زندگی ام از عمر ِ من بر کنار می ماند چرا که زندگی ام از آن زیباتر است . روح از میان دایرۀ نور برتر فرو افتاد و از آن سوی دیدگان ِ تو به من نگریست و با زبان تو با من سخن گفت و از آن نگاه و آن دو اژه عشق جوشید و در ژرفای دل من جای گرفت ... این عشق بزرگی که در گوشه ی سینه ام جای داشت این عشق زیبایی که به قنداق عاطفه ها پیچیده بود این کودک شیر خواره ایی که بر سینۀ روح تکیه داده است ، اندوه های درون مرا به شادی ، نا امیدی ام را به شکوه و تنهایی ام را به نعمت تبدیل کرد .

این پادشاه متعالی بر فراز عرش ذاتِ معنوی دیگربار، آواز زندگی را به گوش روزگار مرده ام برگرداند و با دست کشیدنش نور را به پلکهای آغشته به اشک من باز گرداند و با دست خود آرزوهایم را از تلاطم نا امیدی رهایی بخشید .

محبوب من ، همه زمانها شب بودند ، که به سپیده تبدیل شدند و زود ا که روز نیز فرا رسد، چرا که نفسهای آن کود ک ، مسیح  ، در فضا جای گرفت . و زندگی ام سراسر اندوه بود که شادی شد و به زودی شادمانی فراگیر می شود.  چراکه دستان ِ آن کودک با دلِ من پیوسته و روحم را به آغوش گرفته است .

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 14:26  توسط روژان  |