ای تو تنها خوب دنیا
بعداز سالها خواب ، بيداري حق من است و من در بيداري زنده ام ٬در دوران ما دستمال بكارت را در ترازوي عدالت مجروح ميبينم اي عيسي تنها يك قطره شبنم ازخون دستهايت كفايت ميكند تا از ميان سنگفرشهاي شب به درآيم يك سخن كوچكت كفايت ميكند تا به لرزه در آرم زمين را آسمان را خورشيد را يه كلمه ( محبت ) كفايت كرد برايم تا بسوزانم ننگ را ديروز را و بسازم هستي را جسم را عشق را ... عيسي جان چه گرم است آغوش مهربانت که در پاسداريش بايد قرباني دهيم تا به كودكان شتابزده ي فردا از ايمانت از محبتت از عشقت بگوييم تا عشق تو را داشته باشن

براي بوسيدن دستهايت در همهمه ي يارانت صداي فرداي موعود را شنيدم محبتی که بوي شلاق هاي تنت را ميداد اي كاش آنجا بودم تا با قطره ي اشكم زخمهاي تنت را مي شستم اي كاش ميشد شكوفه ها را براي چمن معني كنم تا ديگران هيزم را براي زمستانشان آماده سازند و من اگر نام تو را زمان شكفتن شكوفه ها ميدانستم اكنون فراتر از آتشفشان٬ مكاني براي روييد ن ياران فردايت مي داشتم .
راه كجاست نور كجاست .. تو برق امیدی ٬ تو نور نویدی ٬ تو صبح سپیدی دراین شب غم
در تصورم او مي آيد و من را با هزاران كوه شن در صحرا مي روياند و من مي يابم خنكي رالبخند را عشق را.. وقتي تو مي آيي پنجره ي خانه ام چه خوب به دريا باز ميشود و تنم شكوه سيلاب را جشن ميگيرد اي مهربان در چهره ي گرفته ات بر روي صليب چه خوب ميبارد شكوه پر ظرافت و پر عظمتت .کوچکترین زخم تنت ٬ بر روی بزرگترین زخمهایمان مرهم و التیام است .در پايان ٬حيات را باور دارم ودورترين را سخترين ميدانم و شما اگر انتهاي قصه را بگوييد من لبخند خواهم زد ..آسمان چقدر نزديك است.
نامه ي دوم
رز مصلوبم سلام
چگونه ميتوان در دنيايي زيست كه تنها تصويري از ايمان باقي مانده و تظاهر بالاترين رفتار انيسانيت. مسيحم تا تو هزاران سال راه است ، دوباره با تو آغاز کردم. آغازي كه يا صداي چكيدن خون از دستهاي ميخ كوب به صليب كه بيشتر از قتل عام كبوتران برايم معني دارد
شروع تو شروع درياست كه در چشمانت وسعت محبت را موج مي زند و درد با تو مهربان شداز مهربانيت، در چهره ي محزونت چه خوب مي بارد شكوه پر ظرافت بخشش بچه هاي شيطان
شيطان را ديدم كه چگونه مسافران خورشيد را شلاق ميزد و صداي شيهه ي اسبان وحشي كه يالهايشان را چيده بود تا از قصه ي نور چيزي نگويند
نور روشني از يك ستاره بود كه بر صحرا به دار آويخته بودنند ستاره را ميشناختم
به دنبال صحرا درياست و ميدانم كه شروع دريا از خانه ي توست. كيست كه به آمدن تو شك كند اي آيه ي نجابت ، گفتند كه قومش فراموش ميشود ، گفتم كه در اين راه شك هرزه اي بدكاره است. گفتند كه باورهاي شما برروي علف و حكايت افراشته است. گفتم كه بهوش باشيد كه ما فرزندان خدا هستيم و شما چون علف ايد كه حسرت بوي نارنج را دارد
محبوبم دردهايت را به روي صليب تا شهرم مي آورم و تو فانوس را روي آن بگذار كه مرگ تو قتل عام شهر من است . و من مي دانم كه همه ي عالم خواهد سوخت جز دريا ؛ و خانه ي تو در فراسوي آبهاست كه نسيم مرطوب دارد.
آيا دردي بالاتر از اين هست كه وقتي شهادت مي گويي به تو طعنه ميزنند و نيشخند؟!
من مرثیه و مدیحه سراي توام و اگر بميرم ملكوت تو مال من است و اگر نه تا آخر عمر تا آخر زمين مسافر توام
ودر آخر وقتي ميگويم تو را می خواهم تو لبخند مي زني و با لبخند تو سفر من دوباره آغاز مي شود .
از خودت كه رانده شوي فاسق شيطاني


« بیایید نزد من ای تمامی زحمتکشان و گرانباران و من شما را آرامی خواهم بخشید.»
«یوغ مرا بر خویش گیرید و از من تعلیم یابید...» متی 11: 28 - 29
ما اغلب دوست داریم که آیه نخست را بشنویم ولی این سخنان عیسی را که می فرماید « یوغ مرا بر خویش گیرید» کمتر شنیده ایم.
باید بدانیم که نجات تنها رهایی از گرانباری و مشکلات نیست.
درست است که بایافتن نجات از زیر آن یوغها خلاص می شوید اما باید یوغ دیگری را یعنی یوغ عیسی را بر خود بگیرید. او شما را از تمام بارهای قدیمی تان رها می کند تا شما را در پادشاهی و ملکوت خود بکار ببرد او شما را از دست مشکلاتتان خلاصی می دهد تا از این پس به مشکلات او توجه کنید . حال دیگر برای او که پادشاه است زندگی می کنید نه برای خودتان.
شاید بتوان گفت که انجیل پنجم از آیاتی بودجود آمده که ما زیر آنها را خط کشیده ایم . اگر می خواهید انجیل ملکوت خدا را بخوانید دوباره به کتاب مقدس خود رجوع کرده و آن آیاتی را که زیرشان خط نکشیده اید بخوانید و به این ترتیب حقیقتی را که از دست داده بودید، در آنها خواهید یافت.خود من به شخصه دیگر زیر آیات کتاب مقدسم را خط نمیکشم چون که خط کشیدن آیات را به دو دسته تقسیم میکند.آنانی که بیشتر مهم اند و آنهایی که کمتر اهمیت دارند. قبلا زیر آیات کتاب مقدسم را با رنگهای مختلف خط میکشیدم. ولی حالا همه داریای یک رنگ می باشند. چون همه شان به یک اندازه مهم اند. در عهد عتیق عیسی همیشه بعنوان خداوند و پادشاهی که در جهان آمده است معرفی شده است. او بزرگتر از موسی و داود و یا فرشتگان آسمانی است. حتی داود درمزمور ۱۱۰آیه 1 او را خداوند من خطاب میکند.
در باب نوزده انجیل لوقا عیسی به چه صورت خود را به زکی معرفی کرد؟ اگر بعنوان مثال بجای عیسی یکی از ما کشیشان قرن بیستم می خواست با زکی تماس بگیرد احتمالا میگفت:« ببخشید آقا آیا شما آقای زکی هستید؟ از دیدارتان بی نهایت خوشوقتم. آقای زکی بنده میخواستم چند کلمه با شما صحبت کنم آیا ممکن است به تقویمتان نگاه کنید. هر چند می دانم خیلی گرفتارید. ولی شاید بشود وقتی را جهت ملاقات با یکدیگر تعیین کنیم . آیا امکان پیدا کردن وقت مناسبی هست؟»
اینطور گفتار به زکی آزادی انتخاب می داد و شاید می گفت : ببینم کارتان خیلی مهم است؟ «خوب به نظر من که خیلی مهم است حالا نظر شما را نمی دانم. » خوب بگذار ببینم این هفته وقتم تماما گرفته شاید درهفته آینده یک روز بشود پیدا کرد.
ولی می دانیم که عیسی به هیچوجه اینطور صحبت نکرد. او سر خود را بلند کرده به بالای درختی که زکی قرار داشت نگاه کرده دستور داد « زکی زود پایین بیا، چون که امروز باید به خانه تو بیایم »
وقتی شما ارباب باشید دیگر به مردم حق انتخاب نمی دهید. نجات اختیاری نیست بلکه یک فرمان است. حال زکی می بایست تصمیم بگیرد که با این فرمان چه بکند او می بایست یا اطاعت کند و یا از آن سرپیچی نماید.(عیسی یکبار گفت ، آنکه با من نیست علیه من است. با این گفته او افراد را به دو گروه له و علیه خود تقسیم میکند)اطاعت نمودن متضمن فهمیدن این مطلب است که عیسی صاحب اختیار و خداوند است اگر زکی سرپیچی میکرد دشمن عیسی می گردید.
ولی او تصمیم به اطاعت کردن گرفت فورا از درخت پایین آمده عیسی و شاگردانش را به خانه خود برد. به محض ورود به خانه به زنش گفت : لطفا برای این آقایان کمی غذا تهیه کن احتمالا زنش در جواب گفت چرا زودتر بمن نگفتی که برای نهار مهمان دعوت کرده ای؟
و زکی جواب داد« عزیزم من آنها را دعوت نکردم خودشان خودشان را دعوت کردند» عیسی نیاز به دعوت ندارد زیرا او خداوند هر خانه و هر شخص است. پس از چند آیه در همان قسمت می خوانیم که عیسی گفت : امروز نجات به این خانه آمده است. راستی زکی چه وقت نجات یافت؟ هیچکس نقشه نجات را برایش شرح نداده بود. هیچکس برای اون از چهار اصل روحانی صحبت نکرده بود. پس زکی چه موقعه نجات یافت؟ همان موقعی که دستور خداوند را اطاعت نمود. او از همان دقیقه ای که از دخت پایئن آمد، خود را تحت اوامر خداوندی عیسای مسیح قرار داده بود. عین همین موضوع برای متی اتفاق افتاد ( انجیل مرقوس 2 : 13 ) می خوانیم که او باجگیر بود. عیسی کنار او نایستاد تا هر گاه فرصت گیر بیاورد بگوید : سلام آقا من عیسی هستم از دیدارتان بی نهایت خوشوقتم می دانم که خیلی مشغولید اما لطفا یک لحظه توجه بفرمایید» خیر این طرز صحبت به متی هم آزادی انتخاب می داد که به عیسی توجه بکند یا نکند. بلکه عیسی گفت :« متی از عقب من بیا مرا پیروی کن این یک دعوت نبود بلکه یک فرمان بود. متی می بایست بین اطاعت و عدم اطاعت یکی را انتخب کند این است انجیل ملکوت خدا « توبه کن و ایمان بیاور » شما یا اینکار را میکنید و یا نمی کنید.
باز نظیر این واقعه برای یک حالکم جوان ثروتمند اتفاق افتاد او از عیسی پرسید ای استاد نیکو چه کنم تا وارث زندگانی ابدی شوم ؟ لوقا 18 : 18 می خوانیم که او تقریبا همه احکام شریعت را بجا آورده بود عیسی در جواب گفت « یک کار هست که تو هنوز انجام نداده ای هر چه را که داری بفروش آمده مرا پیروی کن.» آیه 22 و البته می دانیم که مرد جوان غمگین بمنزل بازگشت. اگر احیانا ما بجای عیسی بودیم چکار می کردیم؟ حتما بدنبال جوان دویده حالا لازم نیست موضوع را آنقدر جدی بگیری بیا عیبی ندارد ما می توانیم استثنائا یک ترتیب خاصی برای اینکار بدهیم..» این کار باعث می شد که مرد جوان بتواند عیسی را متابعت بکند اما با طرز تلقی و برداشت شخصی خودش. ولی عیسی با وجودی که او را دوست داشت گذاشت تا برود. چون که اگر عیسی در درخواست خود تخفیف میداد مردجوان هیچوقت حقیقتا از دست خویشتن رهایی نمی یافت.
یک بار نیز مسیح به یک مرد فرمان داد تا اورا پیروی کند و مرد در جواب گفت : اجازه بده اول رفته پدر خود را دفن کنم انجیل لوقا 9: 59 اگر ما بودیم می گفتیم آه البته خیلی ببخشید که بیموقعه شما را فراخواندم و ای مردک بیچاره من جدا متاسفم شما فعلا برای کارهای کفن و دفن سه روز وقت دارید تا بعد.
ولی نه . عیسی به او گفت که بگذار دیگران مرده را دفن کنند خود عیسی بیشتر از یک پدر مرده و یا هر کس دیگر ارزش داشت. آن مرد قبول کرد که عیسی را متابعت کند ولی گفت « اجازه بده اول ...» چه کسی به غیر از عیسی در درجه اول اهمیت دارد؟ اینهم شخص دیگری بود که می خواست عیسی را مطابق میل خود پیروی کند. اما عیسی گفت « خیر مطابق میل من باید اینکار را بکنی» عیسی به راحتی می توانست او را واگذارد تا پدرش را دفن کند ولی موضوع اصلی مورد بحث چیزی دیگری بود. شخص دیگری به او گفت « خداوند ترا پیروی می کنم لیکن اول مرا رخصت ده تا اهل خانه را وداع نمایم.لوقا 9 : 61 عیسی می توانست بگوید « البته برو و شامت را هم با خانواده ات صرف کن و از جانب من هم از آنها خیلی تشکر کن که اجازه دادند فرزندشان همراه من بیاید» ولی عیسی هر گز این فرصت را نمی دهد. ما بواسطه قبول یک عقیده و دستورالعمل بخصوص نجات نیافته ایم بلکه نجاترا به سبب اطاعت از دستور خدا حاصل نمیوده ایم و گفته عیسی این است که از عقب من بیا مرا پیروی کن . او نمی گوید که در عوض این پیروی چه موقعه و درکجا و به چه مقدار بما چیزی خواهد داد بلکه فقط دستور میدهد که مرا پیروی کن نجات یک فرمان است. اما او بما دستور می دهد که توبه نماییم اگر توبه نکنیم به این معنی است که خدا را اطاعت نکرده ایم. به همین دلیل است که کسانی که توبه نمی کنند عاقبت تنبیه خواهند شد اگر نجات فقط یک دعوت بود در آنصورت دیگر نمی بایست تنبیهی در انتظار کسی که آنرا رد میکند باشد. فرض کنید که به من بگویید : « آقا یک تکه کیک میل دارید؟» و من بگویم : متشکرم نه و بعد شما با مشت شروع به زدن من بکنید. خواهم پرسید چرا می زنید؟ « چون کیک مرا نخورده اید» و من میگویم : ولی خود شما به من تعارف کردید که بخورم دیگر چرا تنبیهم می کنید»
توبه یک فرمان است نه یک تعارف یا دعوت در غیر اینصورت عیسی نمی بایست کسانی که آنرا رد می کنند تنبیه نمیاد.
ادامه دارد...