همانگونه که بچه ها با گریه اسباب باریهای شکسته خودشان را پیش ما می آورند تا تعمیرشان کنیم
من هم خواسته و آرزوهای تحقق نیافته خودم را پیش خدا بردم
به خاطر اینکه او دوست من بود
اما پس از آن به عوض اینکه همه آنها را به او بسپارم و اجازه بدهم خداوند کار خودش را بکند
همش دور او چرخیدم و سعی کردم به روش خودم کمکش کنم![]()
در آخر همه آنها را از دستش قاپیدم و با گریه گفتم : چطور می توانی این همه کند باشی ؟
گفت : فرزندم چه کاری می توانستم بکنم
تو اصلا اجازه ندادی

