تبليغاتX
ناجــي قلبــــــم

 

همانگونه که بچه ها با گریه اسباب باریهای شکسته خودشان را پیش ما می آورند تا تعمیرشان کنیم

من هم خواسته  و آرزوهای تحقق نیافته خودم را پیش خدا بردم

به خاطر اینکه او دوست من بود

 

اما پس از آن به عوض اینکه همه آنها را به او بسپارم و اجازه بدهم خداوند کار خودش را بکند

همش دور او چرخیدم و سعی کردم به روش خودم کمکش کنم

 

در آخر همه آنها را از دستش قاپیدم و با گریه گفتم : چطور می توانی این همه کند باشی ؟

گفت : فرزندم   چه کاری می توانستم بکنم

تو اصلا اجازه ندادی

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 5:28  توسط روژان  |