امروز و هر سال مانند چنین روزی بشریت از خواب عمیق خود بیدار می شود و با چشمهایی اشک آلود در برابر ارواح نسلها می ایستد و به کوه می نگرد تا نظاره گر عیسای اهل ناصره بر بالای صلیب باشد و چون خورشید غروب می کند بشریت به حالت اول خود باز می گردد تا دوباره در برابر بتهای که در بالای هر تپه و کوهی نصب شده اند، به سجده در آید.
امروز این خاطره دوباره زنده می شود و ارواح همه ی مسیحیان جهان را متوجه اورشلیم می کند تا صف به صف در کنار هم بایستند تا آن روح را که بر سرش تاجی از خار نهاده اند و دستهایش را تا بی نهایت گشوده است مشاهده نمایند.
وی از ورای حجاب مرگ به اعماق زندگی می نگرد اما چون پرده ی شب، روشنایی روز را فرا گیرد مسیحیان نیز به خواب می روند و آن خاطره را به فراموشی می سپارند.
هر ساله در چنین روزی فلاسفه از غارهای تاریک خود بیرون می آیند و اندیشمندان نیز صومعه های سرد و شعرا دشتهای خیالی شان را رها می کنند و همگی بر کوهی بلند خاموش می ایستند تا صدای جوانی را گوش فرا دهند که در حق قاتلینش می گوید: پدر آنان را ببخش زیرا از کار خود آگاه نیستند
اما چون صدا خاموش می شود فلاسفه و اندیشمندان و شعرا باز میگردند و ارواح نیز خود را با برگ کتابهای کهنه و فرسوده کفن پیچ می کنند.
و اما زنانی که خود را به شادی های زندگی و زیور آلات آن سرگرم کرده اند امروز از خانه هایشان بیرون می آیند تا از نزدیک شاهد آن زن غمگینی شوند که در برابر صلیب ایستاده است. او همچون درخت نازکی ست که در برابر تند باد زمستانی می ایستد. زنان نزدیک او می روند تا ناله های درد مندش را بشنوند.
و اما جوانان که با گردش روزگار می دوند و نمی دانند کجا خواهند رفت امروز اندکی درنگ می کنند وبه پشت سر خود می نگرند تا آن جوان «مجدلیه» را ببینند که چگونه قطرات خونی را که بر پای آن مرد مصلوب است با اشک خود می شوید . اما چون خود را از این منظره سیراب می کنند دوباره خنده کنان به راه خود می روند.در هر سال مانند چنین روزی بشریت با بهار بیدار می شود و برای دردهای مرد اهل ناصره میگرید و سپس چشمهای خودرا می بندد و به خواب عمیق تری می رود. اما بهار همچنان بیدار می ماند و با لبخند به راه خود ادامه می دهد تا تابستان شود و جامه ی زرین و معطری را بر تن کند. بشریت مانند زنی است که دوست می دارد بر قهرمانان نسلها بگرید و ناله سر دهد ، و اگر بشریت مرد بود برای عظمت دلیران شادمانی می کرد.
بشریت همچون طفلی است که بی مهابا در کنار پرنده ایی ذبح شده می ایستد اما از توفان می هراسد زیرا توفان شاخه های خشک را می شکند.
بشریت عیسی را فقیری ناتوان و خوار شده ای بر صلیب همچون مجرمان می بیند و بر او می گرید و سوگواری می کند.
نوزده نسل می گذرد و هنوز مردم ، عیسی را یک فردی ضعیف می دانند در حالی که او بسیار توانمند بود و مردم معنای حقیقی قدرت را هرگز نفهمیده اند.
عیسی نهراسید و از مرگ و رنج اندوهگین نشد و ننالید بلکه همواره شجاع و بی باک و بود.
او مانند پرنده ای شکسته بال نبود بلکه بسان توفان سهمگین، نمادی از حق و آزادی برای زندگی بخشید و نه نمادی از درد و رنج!
او هرگز از دشمنانش نهراسید و در برابر ستمگران اظهار عجز نکرد بلکه آزاده و بی باک در برابر ظلم و استبداد ایستاد!
او صدای شر را خاموش کرد و ریا را بر زمین انداخت .
او از آسمان بالا پایین نیامد تا خانه ها را ویران کند و از سنگهایش صومعه بسازد و سنگدلان را راهب و کشیش سازد .او آمد تا جان تازه ای را به این جهان بدمد و قصرهای بلند را بر بالای گورها فرو ریزد و بتها را بشکند.

او نیامد تا به مردم چگونگی ساختن کلیساهای بلند و معابد بزرگ در کنار کوخ نشینان را یاد دهد بلکه آمد تا قلب انسان را به معبدی مبدل سازد و جان را قربانگاه و عقل را کاهن کند.
عیسی برای این کارها بر بالای صلیب رفت و اگر بشر درست بیندیشد، در چنین روزی باید شادمانی کرد زیرا امروز روز پیروزی است!
و اما تو ای شهریار تنومند که بر صلیب، نظاره گر نسلهای پی در پی هستی!
تو از هزار پادشاه بزرگتر و توانمندتری!
اندوه تو از شکوفه های بهار شاداب تر است.
تو در بزرگترین رنجها از فرشتگان نیز آرامتری ودر میان جلادان از نور خورشید رهاتر.
تاجی که از خار روی سرت نهاده اند بسیار زیباتر و بزرگتر از تاج بهرام است.
میخی که بر کف دستهایت نهاده اند با ارزشتر از عصای پادشاهان است.
قطرات خونی که بر پای توست از گردنبند رب الانواع درخشانتر است.
ناتوانی که برای تو می گریند را ببخش زیرا نمی دانند چگونه بر خویشتن بگریند.
از آنان چشم پوشی کن زیرا نمی دانند که تو مرگ را بر زمین افکندی و به آنان که در گورها هستند،زندگی بخشیدی!