شب فرا رسید و تاریکی در شهر حکمفرما شد و چراغهای قصرها و خانه ها روشن گردیدومردم با لباس عید نو به خیابان ها رفتند در حالی که بوی تند غذا و شراب از دهانشان بیرون می آمد.
از هیاهوی شهر دور شدم تا در تنهایی بسر برم و درباره ی فلسفه ی عید بیاندیشم.
مردم برای کسی جشن می گیرند که فقیر متولد شد و تنها زندگی کرد و بالای صلیب رفت.
به باغی رسیدم و بر نیمکتی چوبی نشستم و از لابلای شاخه ی درختهای عریان خیابانهای شلوغ را نگاه کردم و آواز رهگذران را از در می شنیدم.
ساعتی در افکار و ریاهای خود غوطه ور بودم و چون سر برگردانم مردی درکنارم دیدم که بر همان نیمکت چوبی نسته بود و با عصایش خطوطی ناموزون بر خاک می کشید. با خود گفتم که: او نیز مانند من تنهاست!
به من نگاه کرد و به آرامی گفت : شبت خوش باد!
سلام او را پاسخ دادم و اندکی بعد پرسیدم : آیا در این شهر غریب هستی؟
گفت: من در همه ی شهر ها غریبم.
گفتم: غریبی مانند تو می تواند از این شبها بهره مند شود ودر جشن و شادی مردم شرکت کند.
گفت : اتفاقا غریبی من در چنین شبها شدت می یابد.
آنگاه به سوی آسمان خاکستری رنگ سر بلند کرد و لبهایش به لرزه افتاد.
گفتم : مردم در چنین شبهایی به یکدیگر مهر می ورزند و ثروتمندان به یاد فقرا می افتند و دل نیرومندان به حال ناتوانان می سوزد.
گفت : آری ! مهرورزی آنان چیزی جز نوعی خویشتن دوستی نیست و دلسوزی نیز شکلی از فخر فروشی است .
گفتم: شاید حق با شما باشد اما انسان گرسنه درباره ی خود نان می اندیشد و نه چگونه پختن آن.
گفت : بخشندگان درباره ی بخشش خود بیش از بخشیده شدگان می اندیشند.
از سخنان او تعجب کردم و به شمایل غریب و عجیب و لباس فرسوده اش چشم دوختم و گفتم: اگر فقیر هستی می توانم چند سکه ایی به تو بدهم؟
لبخند زد و گفت : من فقیرم اما نیازی به سکه های تو ندارم!
پرسیدم : به چه چیزی احتیاج داری ؟
گفت : سر پناهی می خواهم که بتوانم در آن آسوده باشم.
گفتم : این سکه ها را از من بستان و اتاقی اجاره کن.
گفت : همه ی اتاقها را گشتم اما سر پناهی نیافتم و همه ی درها را زدم اما یاری پیدا نکردم و همه ی رستورانها را رفتم اما نانی نیافتم.
با خود گفتم : چه موجود عجیبی است او گاه مانند فیلسوفان و گاه همچون دیوانگان سخن می گوید.
ناگهان به من نگریست و صدای خود را بلند کرد و گفت : آری ! من دیوانه ام ؛ دیوانه ی غریبی که سر پناه ندارد و گرسنه ایی که طعام نمی یابد.
به او التماس کردم و گفتم : مرا ببخش ! سخنانت مرا حیرت زده کرد. می توانی امشب میهمانم باشی و به خانه ام بیایی.
گفت : هزار بار د ر منزل تو را زدم اما آن را بر من نگشودی.
گفتم : کیستی؟
گفت : آشوبگرم که مردم را بیدار میکنم . توفانم که بت ها را فرو میریزم . من جنگ را به زمین آوردم و نه صلح را !
آنگاه از جای خود برخاست و چهره ا ش درخشید و دستهایش را گشود و نشانه های میخ ها را بر کف دستش دیدم. در برابرش به سجده افتاده و فریاد زدم:
عیسای ناصری؟!...
گفت : مردم دنیا برای من جشن می گیرند اما من در میانشان غریب هستم در شرق و غرب سرگردانم و کسی حقیقت مرا نمی شناسد روباهان و پرندگان لانه دارند اما فرزند انسان سر پناهی ندارد!
