پیدایش 29 : 1 – 22
لیه دختری بزرگتر دایی یعقوب ، لابان بود .به احتمال زیاد لیه چندان زیبا نبود و از مشکل بینایی نیز رنج می برد . با توجه به اینکه در آن دوران ، عجایبی چون لنز و عینک طبی وجود نداشت که بینایی شخص را تا حد معمولی بهبود بخشد ، در نتیجه این یک ضعف بزرگ محسوب می شد و به خصوص در کنار خواهر زیبایی چون راحیل ، مشکل او صد جلوه میکرد . دختری با چشمان ضعیف نه می توانست کمک بزرگی برای مادر در خانه باشد و نهکمک برای پدر در بیرون از منزل ( مثل راحیل که چوپانی میکرد) . می توان حدس زد که از سن ازدواج او مدتی گذشته بود و این خود باعث سرافکندگی خانواده او بود . احتمالا لیه چه در زمان کودکی و چه در بزرگسالی جملاتی از این قبیل را بسیار شنیده بود :« وای راحیل چقدر خوشگله ، خواستگار داره؟! بیچاره لیه ! پدر و مادرش هم که با این دختر شانس نیاوردند . اصلا به چه دردی می خوره ؟ طفلی روی دستشون مونده و ..» قلب لیه زخمی بود ، لیه دختری مطرود بود.
امید واهی
اکنون راحیل در صدد ازدواج است هیچ کس حاضر نیست با لیه که دختر اول است ازدواج کند ! البته رسم هم نبود دختر دوم قبل از اولی ازدواج کند و لابان هم به عنوان پدر کمک چندانی به این امر نمیکند . راه حل او یک راه حل زیرکانه انسانی و کاملا مقطعی بود زیرا لیه را به جای راحیل به حجله میفرستد . او در واقع به نوعی از شر لیه خلاص می شود و لیه نیز دراین میان شکایتی نمی کند و شاید به همین هم راضی بود! و یا پیش خود فکر میکرد : « روزهای سختی تمام شد . حالا شوهر می کنم و شوهرم مرا دوست خواهد داشت .بچه های زیادی به دنیا می آوردم تا او از من راضی باشد . سرانجام خوشبختی به سراغم آمد ...» و تمام خیالاتی که همه عمر در سر پرورانده بود.... اما صبح که تازه داماد متوجه می شود چه کلاهی سرش رفته ، تازه عروس خوش خیال را با تلخی ترک میکند و قصر آمال و آرزوهای لیه یک بار دیگر در هم میشکند .قضیه به اینجا ختم نمی شود . پدر عزیزش و عده ازدواج با راحیل را پس از اتمام هفت روز عروسی به یعقوب می دهد ، با این تفسیر نه سیخ می سوخت و نه کباب !
راحیل ازدواج می کند و لیه هم به قول معروف روی دستش نمی ماند . شاید در تمام هفت شبانه روز عروسی یعقوب حتی نیم نگاهی به لیه نینداخت. بعد از اتمام هفته ، لیه صاحب هوو شد !! زن دو وارد میدان می شود و آن هم نه هر زنی ، بلای جان لیه ، راحیل. گویاراحیل تا آخر عمر بیخ ریش او بسته بود. و تعجبی نیست که یعقوب راحیل را بیشتر دوست داشت .
و در اینجا یک بار دیگر لیه طرد شد...
تفقد خدا
پیدایش 29 : 31 – 35 و باب 30
چون خدا دید که لیه مکروه است رحم او را گشود و راحیل نازاد ماند .
در تمام سال های تنهایی و خستگی ، خدا لیه را دوست داشت . نه مثل انسان ها ، بلکه بدون قید و شرط . و حالا فرصتی بود که محبتش را با گشادن رحم او نشان دهد برای لیه مهم بود که فرزندان بسیار داشته باشد . بسیاری از چیزهای که برای ما مهم هستند ، برای خدا هم اهمیت دارند . هر چند که آن ها در نهایت ما را خوشبخت نمی کنند اما خدا خیلی اوقات با بخشیدن آن ها به ما در واقع فریاد می زند : « فرزندم توجه و عشق من معطوف توست ».
لیه سرانجام صاحب فرزندی می شود به نام روبین به این امید که شوهرش دوستش خواهد داشت . دومی با علم به اینکه خدا دعای او را شنید شمعون و در پی آن سومی ، باز به امید اینکه شوهرش او را دوست خواهد داشت لاوی و سپس یهودا
لیه مادر چهار فرزند اول یعقوب شد . گویا تمام تلاش لیه برای جلب رضایت و محبت شوهرش ، به جایی نمی رسید . اما آنچه لیه نمی دانست چیزی فراتر از اینها بود او در واقع مادر نسل لاوی بود که بعدها خداوند را در منسب کهانت خدمت می کردند . حتی مهمتر از آن لیه مادر یهودا شد که از نسل او داود و به طبع مسیح به دنیا آمد ...