تبليغاتX
ناجــي قلبــــــم

محبوب من دیروز در این جهان تنها بودم و تحمل تنهایی مانند مرگ دشوار بود. و من همچو گلی رُسته بر صخره های بلند تنها بودم. نه زندگی وجود مرا احساس میکرد ونه من وجود زندگی را.

اکنون روحم بیدار است و می بیند که در کنارش باز ایستاده ای اندیشناک شده و شادمان.

آنگاه پیش روی تو مانند چوپانی که ببیند ، بیشه در آتش می سوزد به سجده افتاد.

 محبوب من ، دیروز احساس فضا خشن و اشعه ی خورشید ضعیف بود و مه زمین را فرو پوشانده بود و فریاد امواج دریا به رعدی شکننده می ماند . و من به هر سو می نگرسیتم و جز ذات رنجور خود که در کنار من ایستاده بود و سایه ی ظلمت که پیرامون من، مانند زاغهای گرسنه فرو می افتادند و فرا می رفتند ، چیزی دیگر نمی دیدم.امروز هوا ، صاف شده و نور ، طبیعت را فرو پوشانده است . و خیزابها فرو نشسته اند و ابرها پراکنده شده اند و هر گونه که بنگرم تو و اسرار زندگی را که پیرامونت راگرفته اند، مانند هاله یی می بینم که جسم کوچک  گنجشکی بر روی دیاچه ی آرام ایجاد می کند . آنگاه که با آبِ آرامش تن می شوید.

دیروز در خاطر شبها واژه ای خاموش بودم، اما وقتی سپیده دمید خود را آوازی فرحبهش بر زبان زمانه یافتم . همه ی اینها در یک لحظه که از نگاهی و واژه ای و آهی و بوسه ای تشکیل شده بود ، پایان پذیرفت .

محبوب من ، آن یک لحظه استعدادهای گذشته ی روح من و آرزوهای آینده اش را فرا هم آورد. مانند شکوفه ی سپیدی که از دل ظلمانیِ زمین به روشنایی روز بر امده باشد.

آن لحظه از عمر من به منزلت مسیح عیسی  نسبت به همه نسلهاست . چرا که سرشار ازمهربانی و پاکی و عشق بود. چرا از آن ظلمت در ژرفای وجود من اشعه ای ، خستگی ، آسایش و نگونبختی ، سعادتی شده بود.

محبوب من ، شعله های عشق از آسمان پُر تلاطم و پُر تناقض و اشکالی  متنوع فرو می افتاد، اما در این جهان تنها یک عمل و اثر داشت : شعلۀ کوچکی که زوایای قلبِ انسانِ تنها را روشن می ساخت . مانند شعلۀ بزرگ درخشنده ای که از بلندیها سرازیر می شود و همه تاریکیها را روشن می کند ، چرا که در یک روح، طبیعت و آرزوها و عواطفی است که البته از طبیعت و آرزوها و عواطف موجود در جانهای جملۀ مردمان متمایز نیست.

محبوب من ، یهودیان از آغاز چشم به راه آمدن بزرگواری بودند که به آمدنش وعده داده شده بود . تا آنان را از بردگیِ مردم نجات دهد .

 جانهای بزرگ دریونان می دانستند که پرستش « مشتری » و « مینوفا » دیگر ضعیف شده و ارواح دیگر روحیات را اشباع نمی کنند . افکار ِ بلند رومیان می دانستند و می دیدند که الوهیت

« آپولون » دارد از عواطف دور می شود ، و زیبایی « فینیس جاودانه » ، رو به کهولت نهاده است. همۀ مردم جهان بی آنکه بدانند ، نیازی روحی به آموزه هایی فراتر از آموزه های این جهانی و گرایشی عمیق به آزادی روحی احساس می کردند ، آیینی که به انسان بیاموزد که به نور خورشید و زیبایی زندگی خشنود باشد ، همان آزادی ِ زیبایی که این انگیره را در انسان بر انگیزد ، و از آنکه مردم را خرسند سازد ، بی هیچ گونه بیم و هراسی قدرتی نادیدنی نزدیک شود و  ناگهان به آنان بگوید که به خاطر سعادت خودشان به آنان نزدیک می شود

محبوب من ، همۀ اینها طی دو هزار سال بوده اند ، هنگامی که عواطف بشری با شکوه پیرامون دیدنیها می گشت و ازنزدیک شده به روح مطلق و جاودانه بیم داشت ، هنگامی که « بان » خدای گناهان بود و جانهای چوپانان را اندیشناک می کرد و  « بعل » خدای خورشید بود . که با دستان کشیشهای خویش دلهای بیونایان و ناتوانان را می فشرد .

دریک شب ، حتی یک لحظه، حتی در یک چشم به هم زدن از نسلها جدا می شود ، چرا که از نسلها قوی تر است . لبانِ « روح » گشوده شد و « واژۀ زندگی » را بر زبان آورد که در آغاز با روح بوده است . و با نور ستارگان و اشعۀ ماه فرود آمد و شکل گرفت و کودکی شد در دستان بشر و در جایگاهی ساده و بی مقدار قرار گرفت . جایی که چوپانان مواشی خود را از یورش عقابها نگاه می دارند...

آن کودک خفته بر کاه بسته ای در طویلۀ گاوان آن پادشاهی که بر تخت ساخته شده از دلهای سنگین از آتش بردگی و جانهای گرسنه  به روح و افکار مشتاق به حکمت آن بچه ی شیر خواره که به لباسهای مادر فقیرش پیچیده شده بود ، به لطف خود عصای قدرت را از مشتری گرفت و به دست بینوایی که در میان گوسفندانش به علفها تکیه داده بود ف سپرد و او فرزانگی را به آرامی از«مینوفا» گرفت و آن را بر زبان صیاد فقیری که در کنار دریاچه بر قایق خود نشسته بود ، قرار داد . و با حُزنِ روح خود، شادمانی  را زا « آپولون » گرفت  و آن را به دل شکسته ای که در جلوی  دخانه ها به دریوزگی نشسته بود ، بخشید  و با زیبایی خود ، زیبایی را از « فینیس » گرفت و آن را در روح زنی که از قساوت شکنجه گران بر زمین افتاده و هراسناک بود داد . و « بعل » را از تخت جبروتش فرود آورد و کشاورزی نا امیدی را که با عرق جبین در کشتزار دانه می پراکند ، به جای او گمارد.

محبوب من ، آیا عواطف من ، دیروز مانند قبیله های بنی اسرائیل نبوده اند ؟ آیا در آرامش شب چشم به راه آمدن نجات دهندای نبودی که مرا از بردگی و سختی روزگار رهایی بخشد ؟ آیا مانند امتهای پیشین گرسنگی ِ روحی ِ ژرفی احساس نکردی ؟

آیا روح من مانند دانه های ریخته شده بر روی سنگ نبودند که : نه پرندگان آن را برمی داشتند تا کارش یکسره شود و نه آب و خاکی به آن می رسید تا زندگی یابد؟

محبوب من ، همه ی اینها دیروز بوده اند ، هنگامی که آرزوهایم در کناره ظلمت می خزیدند و از نزدیک شده به نور می هراسیدند . هنگامی که ناامیدی دنده هایم را به هم  پیچید  و بی تابی آن را استوار می داشت .

پس در یک شب ، بلکه یک لحظه ،بلکه یک چشم به هم زدن زندگی ام از عمر ِ من بر کنار می ماند چرا که زندگی ام از آن زیباتر است . روح از میان دایرۀ نور برتر فرو افتاد و از آن سوی دیدگان ِ تو به من نگریست و با زبان تو با من سخن گفت و از آن نگاه و آن دو اژه عشق جوشید و در ژرفای دل من جای گرفت ... این عشق بزرگی که در گوشه ی سینه ام جای داشت این عشق زیبایی که به قنداق عاطفه ها پیچیده بود این کودک شیر خواره ایی که بر سینۀ روح تکیه داده است ، اندوه های درون مرا به شادی ، نا امیدی ام را به شکوه و تنهایی ام را به نعمت تبدیل کرد .

این پادشاه متعالی بر فراز عرش ذاتِ معنوی دیگربار، آواز زندگی را به گوش روزگار مرده ام برگرداند و با دست کشیدنش نور را به پلکهای آغشته به اشک من باز گرداند و با دست خود آرزوهایم را از تلاطم نا امیدی رهایی بخشید .

محبوب من ، همه زمانها شب بودند ، که به سپیده تبدیل شدند و زود ا که روز نیز فرا رسد، چرا که نفسهای آن کود ک ، مسیح  ، در فضا جای گرفت . و زندگی ام سراسر اندوه بود که شادی شد و به زودی شادمانی فراگیر می شود.  چراکه دستان ِ آن کودک با دلِ من پیوسته و روحم را به آغوش گرفته است .

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 14:26  توسط روژان  |