آذین دراین مدت کلی بدهی و قرض بالا آورده بود. اعتیاد- بیماری و ... حتی حالا طوری شده بود که دیگه دوستاش اجازه نمیدادن اون به خونه اشون بره و استراحت کنه

یه شب که با همون آدمای به اصطلاح رفیق رفته بود برای چرخیدن توی خیابونای شلوغ شهر ٬ آذین با خواهش خواسته بود که رانندگی کنه با اینکه حال چندان خوبی نداشت. زمانی نگذشت که با صدای فریاد متوجه ماشین های دیگه شد با سرعت خیلی بالایی که داشت تصادف خطرناکی کرد. جون چند نفر رو به خطر انداخته ٬ به ماشین خسارت زیادی رسیده
...مادرش با خبر شد که آذین تصادف کرده و در بیمارستانه .. دیگه نتونست طاقت بیاره و بدون معطلی آماده شد و به دیدن دُر دونه ی خودش رفت. آذین توی کما بود و چند نفر دیگه هم بخاطر کارهای اون توی بیمارستان بستری شدن چو ن صدمه زیادی دیده بودن
.حالا دیگه مادر با تمام قوت و قدرتش آمده بود تا پسرشو نجات بده و به خونه برگردونه اما هزینه زیادی رو باید متحمل میشد
.چون چندتا ماشین از جمله ماشین دوست آذین خسارت فوق العاده زیادی دیده بود ن باید هر چی پس انداز و ملک داشت آماده میکرد تا زیر قیمت اصلی بفروشه .. این کار رو کرد سعی کرد تا جایی که میتونه خسارت دیگران رو بده و هزینه بستری شدن دوستای آذین روهم پرداخت کنه تا اونا هم درمان بشن ... تمام مدتی که دُر دانه ی مادر داشت روی تخت بیمارستان زیر دستگاهای پزشکی با مرگ و زندگی دست و پنجه نرم میکرد و ناامید از برگشتن بود ، مادرش دنبال پرداخت بدهی و قرض و خسارت آذین بود. خلاصه بعداز تمام این کارها که مادرآذین احساس کرد که دیگه تنها پرسش زیر بار قرض کسی نیست و آزاد شده با خیال راحت نشست کنار تخت اون و شروع کرد برای پاره تنش نجوا کردن اینقدر حرف زد و حرف زد و اشک ریخت تا بعداز چند روز آذین بهوش اومد . عشق مادر به فرزند دوباره کار خودشو کرد . وقتی که از بیمارستان مرخص شد به خونه ای پا گذاشت که تمام خوشبختیش و آرامش و شادیش در اون خلاصه میشد زمان زیادی طول کشید تا به زندگی عادی برگشت هزینه و بهای زیادی برای برگشتن و خوشبتی دوباره ی اون داده شد .. حالا آذین در زندگی بود که شاید مثل قبل پولدار یا سرشناس نبود اما یاد گرفت که مثل مادرش قوی باشه و دیدش نسبت به زندگی تغییر کنه حالا سالهاست که از اون ماجرا میگذره آذین پسر تنومند و جوانی شده نوع تصمیم گیرش فرق کرده اون جلوی باد دیگه دیوار نساخت بلکه آسیاب ساخت .آذین نه تنها تونست مرد خونه ی مادرش بشه بلکه حالا تشکیل زندگی جدید داده و با همسرش در شادی داره زندگی میکنه ...فکر میکنم تمام اونایی که مادر هستن و پاره ی تنی دارن تمام این درد و میتونن برای لحظه ایی احساس کنن و ببینن که اون مادر برای بزرگ کردن و برگردوند فرزندش چه بهایی داد.
یادمه چند وقت پیش که داشتم با آذین صحبت میکردم میگفت زندگی سخته اما وقتی به پشت سرم و آینده ام نگاه میکنم میبینم چقدر میتونم با قوت از پس مشکلات بر بیام.. میگفت مادرم تمام گذشته ی من و بدیهایی که در حقش کردم بخشید میگفت من باعث شدم مادرم بیمار بشه ... سختی بکشه .. به خاطر گریه ها و شب بیداری ها سوی چشماش کم بشه... باعث شدم که تمام پس اندازشو از دست بده و و غرورشو شکستم حرمت مادری نه تنها به جا نیاوردم بلکه زیر پا له کردم . اما اون از تمام این بی حرمتی و ناسپاسی من با مهربونی گذشت و به من فرصت زندگی داد و با تربیتی که برای من داشت و نصایحی که الان داره به من امید میده که آینده ی روشنی جلوی روی من هست . اون با افتخار میگفت اگه مامانم نبود و دنبال من نمی اومد شاید همونطوری توی اعتیاد و بیماری و کثافت و قرض و بدهی میمردم اما میدونم حالا باید برای مادر باعث افتخار و سربلندی بشم اگه زمان مرگم هم رسید میدونم در سلامتی و افتخار مردم.
