تبليغاتX
ناجــي قلبــــــم - آذین گمشده ی مادر

در یکی از شبهای بهار٬ ازخونۀ اربابی، صدای هلهله و شادی به پا بود .! هر کسی در حال انجام دادن کاری، تعدادی میوها روکه توی حوض بود آبکشی میکردند، تعدادی هم  به  دیگ های غذا سر میزند، یکی هم ریسه کشی و چراغونی میکرد ..

به قول خان(پدربزرگ)  : چراغ خونه با بدنیا اومدن این پسر کوچولوی مامانی روشن شده بود. همه برای دیدن این مومشکی تپلی با لبایی به شیرین شهد یاس اشتیاق داشتند. آخی نازی؛ کوچولو میخندید و پدرش از شوق به آسمونها پرواز میکرد. البته این کوچولو دوتا خواهر دیگه غیر از خودش داشت. اما ارباب میخواست که پسری داشته باشه تا عصای دستش بشه.

روزها میگذشت و آذین با هر باری که بهارمی اومد تا شکوفه های زیبای خودشو تقدیم قلب پاک و معصومش کنه یک سال بزرگتر میشد. برای آذینِ شیرین زبون همهچی فراهم بود. به زبون خودمون توی ناز و نعمت و لای پر قو بزرگ شد.

همون دوران کودکی پدر از خونواده گرم و صمیمی خودش جدا شد ، مادر آ‌ذین، هم پدر بود هم مادر. هم ارباب هم رعیت ، مرد بیرون و زن خونه ، بخاطر همین آذین و خواهرهاش هیچوقت جای خالی پدر رو نه تنها احساس نکردن بلکه همیشه سرشار از عشق و محبت و لطف مادرشون بودن. آذین دُر دونه بود.

باغچه ایی داشتن پر از گل که آذین توی اون کودکیشو با شادی و سرخوشی گذروند. زندگی آروم و بی دغدغه ایی داشتن ، مادر همه چی رو به خوبی فراهم کرده بود تا بچهاش در آرامش و آسایش بزرگ بشن و زندگی کنند.

مادرآ‌ذین همیشه از روی دلسوزی و نگرانی هشدار میداد: « که تمام این زیبایی برای شماست .. من همه ی تلاشم رو کردم تا شما بهترین زندگی رو داشته باشید در شادی و آرامش و آسایش زندگی کنید... هر چی توی این خونه و زندگی هست برای شماست من از شیر مرغ تا جون آدمیزاد براتون فراهم کردم پس از این همه نعمت تشکر کنید و از زندگیتون لذت ببرید ... اما عزیزانم شما دارید بزرگ میشید و باید خیلی مراقب اطرافتون باشید چون بعضی اشتباهات قابل جبران نیست .. من دارم همۀ تلاشم رو میکنم تا شما در رفاه و شادی باشید.. حکم یه محافظ رو داشتم برای بزرگ شدن و تنومند شدن نهال. همونطور که محافظ تمام سختی و ایستادگی رو به دوش میگره تا نهال از نعمت زمین لبریز بشه و به اوج برسه ، تنومند بشه ، و ثمره داشته باشه  من هم مراقب و محافظ شما هستم تا شما از نعمت هستی لذت ببرید و به بار بشیند... اما  اگه یه وقت قدر زندگیتونو ندونید و اشتباهی کنید که سرتون به سنگ بخوره و بشکنه ، دیگه  هیچوقت روی گذشت  من حساب نکنید ، این خونه شماست اما اگه حرمت این خونه و زندگی و آرامش رو فراموش کنید هیچوقت منو نمیبینید. و دیگه نباید توی این خونه با خونواده باشید.

آذین بزرگ میشد و عشق مادرش به اون بیشتر، یه روز از همین روزا اشتباهی که همیشه از اون میترسیدن و همه اش ماردشون بهشون گوشزد میکرد ، آذین نوجوان ٬ مرتکب شد. اون با کسانی دوست شده بود که مدهوش شباب و غرور و کبر بودن ، جاه طلب ، فرصت طلب، میدیدن که بزرگ شدن ، فکر میکردن دیگه احتیاج به کسی ندارن که با اونا باشه میخواستن مستقل باشن ، خودشون فکر کنن و تصمیم بگیرن ، این بچه ها که آ‌ذین هم با اونها بود دیدن که بزرگ شدن و آگاهانه دست به خطا و اشتباه زدن .. با اینکه میدونست چه عواقبی در پیش روی اونهاست ...غرور و جاه طلبی باعث شد اونا...

وقتی مادر آذین از این ماجرا خبردار شد، دلشکسته و آشفته بدنبال پسر دُر دونه اش کوچه به کوچه میگشت و با اندوه تمام فریاد میزد :آ‌ذین، دُردونه ی من.... وقتی آذین رو دید دیگه کار از کار گذشته بود ، دُر دونه ی خان اشتباهاتی کرده بود که دیگه جای برگشتی نداشت. و از روی خجالت هم نمیتونست سرشو بالا بگیره...

مادرش برای تنبیه اون طبق عهدی که از بچگی با اونها بسته بود از آ‌ذین خواست که خونه رو ترک کنه و همونطوری که خواسته بود مستقل باشه(( اما فراموش نکنید که هیچ مادری دوست نداره پاره ی تنش حتی یه ساعت ازش دور باشه))

 ادامه دارد...

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 23:19  توسط روژان  |