هر ساعت برای مادر بیچاره یک روز میگذشت. خواهرهای آذین به دنبالش رفتند اما اون برنگشت، اونا آشفتگی و رنجیدگی مادرشون رو میدیدن اما فقط میتونستن اونو دلداری بدن .
گاهی برای مادرشون خبر می آوردن که دلبندش آواره ی خیابونا شده.. توی کوچه و پارک میخوابه ، طفلی مادر هم میگفت خب بگید برگرده... آخه ناسلامتی من مادرشم خودم بیرونش کردم حالا نمیتونم خودم هم دنبالش بیام یا زیر حرفم بزنم اون موقعه آذین فکر میکنه که دیگه میتونه همیشه هر کاری دلش خواست انجام بده بعد با یه معذرت خواهی برگرده و همه چی رو نادیده بگیره.. شما از طرف خودتون بخواهید که برگرده ..
باز یه روز دیگه خبر می آوردند که پاره ی تنت داره معتاد میشه ، مواد مخدر مصرف میکنه. باز مادر ملتمسانه از دوستاش میخواست که آذین رو به خونه برگردونن...
یه روز دیگه خبر می آوردند دُردونه ات که همیشه همه چی براش فراهم بود لای پر قو بزرگش کردی بیمار ه داره ازگرسنگی و درد روحی و جسمی رنج میبره .. پولی نداره که برای خودش غذا بخره یا خودشو مداوا کنه و از گاهی هم از غذا های مسموم و فاسد میخوره ... باز دل مادر آتیش میگرفت .. به قول خودش انگار که توی سینه اش جیگرشو تیغ میکشیدن ، ناله ای میکرد و میگفت این پول رو براش ببرید و مراقبش باشید. و با پسرم صحبت کنید که به خونه برگرده بهش بگید شما که دوستای خوبش هستید پیش من وساطت میکنید تا من آذین رو ببخشم ...از قول من بگید که میدونم شرمسار و خجالت زده است ولی من میبخشمش...
اما آذین نه روی برگشت داشت و نه اینکه میخواست این به اصطلاح آزادی رو از دست بده در واقع فکر میکرد که دیگه الان کسی رو نداره که بهش بگه چکار کن چکار نکن... ؛ دوری از خونه اونو رنجور و بیمار و خسته کرده بود.. روحش وجسمش بیمار شده بود.
مادر دلشکسته هر بار که غذایی درست میکرد برای پاره ی تنش (آذین) از طریق دوستاش میفرستاد. آذین ابراز تاسف و احساس درموندگی میکرد اما از خودخواهی و غرور دست بر نمیداشت . آغشته ی گناه و اشتباه شده بود. یه روز ...
ادامه دارد...